این یاداداشت اصلا عسلی نیست !

 

تنها

احمد که  شهید شد همش بیست و سه سال داشت و زنش پروانه آخرش بیست سالش هم نمی شد. تازه چهار ماه و دو روز بود که زیر یک سقف زندگی میکردند پروانه داشت با احمد از یک خاطره بچگی ها می گفت و احمد همان شکلی که می خندید و گونه هایش یک چال زیبا می افتاد٬ چشمانش برق می زد و می خندید که زنگ زدند. آمدند و احمد را بردند خدمت سربازی و آخرین تصویری که پروانه دید احمدش بود که وقتی به زور سوار جیپش می کردند برگشت نگاهش کرد٬ چشمانش پر از غم بود. احمد که شهید شد چند وقت بعد پسرشان دنیا آمد . بی احمد بی پدری برای بچه نوزادی آمده بود تا دنیا ظلمش را کامل کرده باشد. مادر احمد همین چند وقت پیش مرد . تو چه میفهمی که این همه سال به یاد پسرش چه حالی بود تو چه میدانی وقتی کنج اتاق رو به قبله درازش کردند دو روز بود لب به غذا نزده بود . پیرزن جای شهادتین فقط احمدم احمد جانم می گفت ... تو چه میدانی پروانه بعد از احمدش چقدر گریه کرد ؟چه میفهمی توی تخت بخوابی و از این پهلو به آن پهلو که بشوی بوی یکی که همه وجودت بود توی بغلت بپیچد و هیچ کس نباشد اشکت را پاک کند چه حالی دارد ... تو چه خبر داری پروانه این همه سال چقدر سرش را توی بالش فرو برد هق هق کرد و دیگر هیچ دستی نوازشش نکرد هیچ کس  نگفتش که چقدر دوستش دارد هیچ شبی دیگر طعم خوشبختی را نچشید ... چه کسی

 دید احمد که تیر خورد و نیم جان سرش به عقب افتاد فقط به آسمان خیره شد آنوقت که جان می داد چشمش پر از اشک بود؟ فقط مرگ دید که احمد با چه حسرتی آخرین نفس را کشید... پروانه هنوز بعضی شب ها خواب می بیند احمد برگشته و برایش از این همه دوری حرف میزند و احمد گوش میکند بغلش می کند و او هم می گوید چقدر هوای پروانه اش را کرده. تو چه می دانی پروانه که بیدار می شود تمام روز چقدر دلش گرفته ... تو فقط میدانی احمد شهید شد . همین !

 

 

/ 103 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فائزه

دنیا از این احمد ها بسیار دارد...!

نرگس گ.

عسل عزیز. این مرز و بوم همیشه دلهای تنها و غمگین مثل پروانه را دیده است. نه فقط پروانه هایی که احمد شهید شده داشتند, بلکه اونهایی هم که با سرنوشت بدیمن دست به گریبان بودند و بودشان از نبودشان دردناکتر است.[گل][گل]

مهتاب

شاید دنیا بی عدالت باشه که عشق ها رو اینجوری به پایان میبره...شاید دنیا بی عدالت باشه که عشق ها رو گاهی بهم نمیرسونه پروانه شانس این رو داشت که حضور احمد رو درکنارش درک کنه اما دردناک تر از اون شاید عشقی باشه که هیچ وقت سرانجام نمیگیره و همیشه در حسرت میمونه !!!شاید باید بگم خوشبحال پروانه!!!

مهتاب

اما درد مادر ......... قلب مادر ..... روح مادر .... خیلی دردناکه خیلی ...... من نمیتونم تصور کنم نمیتونم

مهرداد ساعی

عسل خانوم عجب قالب قشنگی دادی به وبلاگت- مطالبت هم با احساس و جالب بودن برای همین من تو رو لینک دادم تو هم اگه دوست داشتی میتونی منو لینک بدی -موفق باشی

مهـــــــــران

سلام دوست عزیز تبادل لینک بهترین راه افزایش بازدید است. لطفا آدرس مرا در سایت خود با عنوان "کهنه درخت" قرار دهید و در نظرات سایت به من اطلاع دهید تا من هم نام سایت شما دوست خوب رو بگذارم. دوستتون دارم

ژوکر

سلام ژوکر به honey عسل جان یادداشت خوبی بود به قول خودت اصلا عسلی نبود شاد باشی [گل][گل][گل]

س

[گل] چقدر تن ها و چقدر تنها

عباس

سیف الله و فضل الله دوقلو بودند ، مثل بقیه بچه های فامیل هوش و استعداد خوبی هم داشتند، درست یادم نیست چون کوچیک بودم که رفتند جبهه ، یه موقع خبر رسید که فضل الله توبیمارستان اهواز.... بقیش تو وبلاگمه