آن مرد در مترو ...

آن مرد در مترو

 

اگر شما هم هر روز از ایستگاه متروی طالقانی سوار قطار می شدید و بدتان نمی آمد حد اقل فاصله این قطار تا قطار بعدی را پا پشت پا بیندازید و آدمایی که سوار و پیاهده می شوند را تماشا کنید حتما آن مرد توجه تان را جلب می کرد!

چند روزی که دقت کردم دیدم خیلی وقته هر روز توی این ایستگاه روی یکی از صندلی ها نشسته و با دقت اونایی که میان و میرن را تماشا می کنه . دیدم حواسش به خانوماست گفتم شاید یکی از این آدامهای .... اما نبود. نه بد نگاه می کرد نه خیره می شد¸ انگار دنبال یکی می گشت که هی چشماش بین این و اون دو دو می زد . گفتم شاید منتظر کسی هست.. تا جایی که دیرم نشه صبر کردم بیست دقیقه شد ولی اون هنوز قصد سوار شدن به مترو را نداشت. کم کم فهمیدم هر صبح یک ساعتی هست و بعد غیبش می زنه تا فردا ... بهش نمی اومد دیونه باشه . خوش لباس و تر و تمیز بود. یه مرد جوون بود و تحصیل کرده به نظر می رسید . آخرش رفتم و ازش پرسیدم دنبال کسی می گرده ؟ . تعجب کرد که کسی توجه کرده . من و منی کرد و داشت برندازم می کرد که چه کاره ام... هرچند بهم نمیومد ولی یه لحظه گیج شده بود. گفتم شاید کمکی ازم بر بیاد . رنگش که پریده بود داشت بر می گشت . نفسی تو داد و گفت : نه ممنونم چیزی نیست... وقتی فهمید من این چند روزه زیر نظر داشتمش آخرش گفت : راستش من توی این ایستگاه با یکی آشنا شدم ... چه جوری بگم... یه نفر را دیدم که می خواستم باهاش آشنا شم... یعنی دلم می خواست دوباره ببینمش و باهاش آشنا شم.... توی فکر رفت و آروم گفت : یعنی... گفتم خوب... گفت : فکر کردم شاید هر روز همون ساعت از این ایستگاه رفت و آمد میکنه یا از اینجا رد میشه ... یعنی شاید بتونم دوباره ببینمش و ... یعنی فکر کردم ... یعنی...

قطار بعدی رسید و من دیگه هیچ فرصتی نداشتم برای تاخیر... اگه یک دقیقه دیگه می ایستادم می فهمید چشمام داره می لرزه عذر خواهی کردم که کاری ازم بر نمیاد و دویدم به سمت دری که داشت بسته میشد ... حالا چند روزه که دیگه اون مرد نیست . کی میدونه آخرش چی شد...

 

/ 93 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیده کوچک

سلام خانوم خانوما ممنون که سر زدی[گل][گل]

مرتضی

سلام عسل جون مطالبتو خوندم خیلی خوب می نویسی نوشتهات طعم آشنایی می ده... ممنون که هستی [گل]

عباس

شرایط دوست خوب بودن با شما چیه ؟ واسه دوست خالی بودن که هنوز اسمم تو لیست دوستان نیست! " جریان من جریان اون کسی ِ که تو ده راهش نمیدادند سراغ کدخدا رو میگرفت. [نیشخند][گل][گل]

نرگس گ.

[گل] انتظار بهانه دیگری است برای تداوم [گل]

دانیل

همه وقتی جایی میرسیم دوست قدیمیمون یادمون میره ؟؟؟ کجایی هیچ معلوم هست چرا نمیایی ؟؟؟ با ما در ارتباط باشید شلمرود... نگاهی نو www.shalamrood.ir shalamrood@gmail.com

بهمن تنها

سلام خوبی منشمارا لینک میکنم اگژه دوست داشتید لینکم کنید

شیرین

سلام عسل جان.وبلاگت خیلی جالبه. دوست دارم لینکت کنم. خوشحال میشم سری به وبلاگ من بزنی و من رو هم لینک کنی.

سهیل

زندگی یکی دیگرو باهاش اشنا میکنه. شایدم یکی دیگرو ببینه خوشش بیاد. شایدم دیگه عاشق نشه. شاید.............