یک عصر عسلی

 

زن و مرد و کالسکه بچهعصر یکی از این روزها تصمیم دارید سوار اتوبوس نشید و کمی قدم بزنید. هوا تازه داره تاریک می شه و روشنایی ویترین مغازه ها و هوای ملس غروب این قدم زدن را فرح بخش تر هم کرده... شما دستتون تو جیبتونه و نگران هیچ چیز نیستید میتونید بی دلیل به هر کسی لبخند بزنید و تعجب کنید چطور مجبور میشه بهتون لبخند بزنه! میتونید عاشق تک تک این آدما باشید که میانو میرن. سبک و سرخوشید. پایان روز خوبیه حتا بر خلاف همیشه از تیکه یا طعنه کسی هم نمی رنجید. بزار خوش باشند چیزی حس شما را خراب نمیکنه... 

یه آقا و خانم اون طرف تر جلوی ویترین یه مغازه ایستادن آقا کالسکه بچه را نگه داشته و خانم محو تماشای ویترینه. هر چند دقیقه هم کالسکه را هل میده و زنشو همراهی میکنه.. چند لحظه به این مرد نگاه کنید حدودا سی سالشه موهاش خوبه تیپش هم بد نیست تناسب اندامش هنوز از دست نرفته. مثل زنش به ویترین توجه نمیکنه و انگار تو عالم خودشه. اگه باهاش برید کوه حتما خوش میگذره یا اگه سر ذوق بیاد میتونه خوش صحبت هم باشه... اما اگه کمی به رفت و آمد عابرین نگاه کنید می بینید توجه هیچ کسی را  جلب نمی کنه . دخترایی که حواسشون به آدمای توی ماشین های عبوری هم هست حتا نگاش نمی کنند. تصور کنید این آقا کمی پتوی بچه را براش جابجا کنه تا سردش نشه و بعد آروم کالسکه را هل بده و بیاد طرف شما و یه برگ کاغذ طرفتون دراز کنه و با لبخند بگه این شماره منه خوشحال میشم بیشتر با هم آشنا شیم...خیلی مسخرست می دونم!  این مرد هم میدونه این کار چقدر بی معنی هست به رفتارش نگاه کنید پذیرفته که توجه کسی را جلب نمیکنه و توی خودشه و برخلاف بقیه مرد ها توجهی نداره به این همه دخترای زیبایی که میانو میرن میتونن چه حسی بهش داشته باشند اما ندارند. اون دیگه نمیتونه مثل بقیه باشه ...

اگه این یادداشت را بخونه حتمن میره تو فکر و زنش ازش میپرسه طوری شده ؟  –  نه چیزی نیست یه وبلاگ می خوندم. – چه وبلاگی؟  –  وبلاگ عسل.  –  عسل کیه دیگه؟ –  کسی نیست تازگی ها وبلاگ مینویسه. – تو از کجا میشناسیش؟؟  –  من نمیشناسمش – پس چرا وبلاگشو میخونی؟ عکسش هم هست؟  –  همینطوری...یه عکس هست ولی... –خوشگله چند سالشه؟  – من چه میدنوم...  –چرا ازش نپرسیدی تو چت؟  – من که باهاش چت نمیکنم ! –پس با کی پریشب داشتی چت می کردی من که اومدم مانیتور را خاموش کردی؟؟  –  کی؟ من کارم تموم شده بود همین... –جدی؟ چرا منو به این عسل خانومت معرفی نمیکنی؟؟ باید ببینم چی برات مینویسه که اینجور پکرشی؟  –  یواش بچه بیدار شد... اصلا از این به بعد بیا خودتم بخون...  –من همچین وقتی ندارم تازه شم دو روزه بهت میگم گوجه تموم شده....

 دیگه کاملا شب شده و داره یواش یواش سرد میشه یه خانوم با یه آقا که کالسکه بچه را هل میده از کنارم رد میشند دلم میخواد به آقاهه لبخند بزنم ولی نمیتونم فقط سرم را برمیگردونم تا رد شند...   

 

دوستان گلم ! من در نوبت بعد بروز رسانی کندوی عسلم. نظرات و دیدگاه های شما را در باره سه یادداشت اخیر می نویسم و اگه جایی لازم باشه توضیح می دم.. . پیشنهاد می کنم دو یادداشت بعدی هم اگه نخواندید مطالعه کنید و نقد و نظرتون را بنویسید برام. البته من قدر لطفتون را می دونم  .  خوشحال میشم بدونم شما چی فکر میکنید دوستای بی نظیرم...

 

/ 223 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

سلام ممنون از اینکه به من سر زدین خوشحال میشم اگه لینک من را توی ول لاگتون بذارین به امید دیدار

علی

سلام ممنون از اینکه به من سر زدین خوشحال میشم اگه لینک من را توی ول لاگتون بذارین به امید دیدار

پریناز

سلام عزیزم مرسی که پیشم اومدی و ممنون از کامنت زیبات . من لینکت کردم و خوشحال میشم و باعث افتخار که تو هم منو لینک کنی[گل][گل][گل][گل]

مهدی کلانکی

سلام دوست عزیز سایت جالبی بود منم دوست دارم که شما رو توی لینکم قرار بدم

بوف کور

درود مرسی که به من سر زدی با تبادل لینک موافقم به ما سر بزن ب روزم ندیده ام گلی و غنچه ای به دامن خویش چه خیر دیده ام از سِیر باغ و گلشن خویش غبارِ ماهم و دامان کس نیالودم زمن چرا همه برچیده اند دامن خویش؟ خیال او چو در آمد به کلبه ام شب تار زبان شکر گشودم ز بخت روشن خویش چو دید چشم حسودِِ ستاره بزم مرا ز جای جستم و بستم به خشم، روزن خویش گران بها نکنم جامه و، سبکبارم که منتی ننهادم ز جامه بر تن خویش برهنه مهرم و، دوزم چو او به دامن چرخ سجاف ابر زری هر سحر به سوزن خویش صُراحیم که نشستم به بزم غیر و، رواست که سرخوشش کنم از خون سرخ گردن خویش ز شمع شعرِ من این عطرِ‌عشق نیست شگفت که شعله یی ست که بر می فروزدم از تن ِ خویش. [دست][دست][خداحافظ][گل]

ستاره

سلام عسل جان خوبی؟ وبلاگ زیبایی داری البته اولین دلیلش به خاط یکسان بودن قالب وبلاگت با وبلاگ خودم و دومیش که مهم تر به خاطر مطالب خوبی که در وبلاگت داری. خوشحال میشم به وبلاگ منم سر بزنی .ممنون

مانا

سلام عسل خانوم [گل] من چند بار سر زدم ولی انگاری سرت خیلی شلوغه من آپ کردم خوشحال میشم بهم سر بزنی [گل]

عباس فرهنگی

وقتی که نوشته های آسمانی تودرخاموشی شبهای زیبای من سرگردان می شوندتوای گشوده بال آسمان تنهایی من خبرنداری که من چشم به دنبال تودارم[گل][خداحافظ]

مریم ، هستی

[گل][گل][گل][گل]سلام عسل خانم ممنون كه به وبلاگم سرزدي من هم خوشحال ميشم تبادل لينك داشته باشيم ممنون

عباس

یه عسر عسلی! اسمم آرین ِ امروز عسر خانومم گفت آرین مییای بریم بیرون یه دوری بزنیم یه هوایی هم بخوریم حوصلم تو خونه سر میرهِ . گفتم آره دلبرم هوای ملسیه . لباساتو بپوش من هومنُ آماده میکنم .... میدونی که من پر چونم بقییشو میزارم تو وبلاگم بیا ببین راستش من لینکت کردم اما شما نکردی