یک داستان نیمه کاره

 

آسمان زیبا تر از همیشه نیلی شده بود و هوا برای یک بعد از ظهر دی ماه از این بهتر نمی‌شد. پارک آرام بود و نسیم آنقدرها محسوس نبود که سرما را به رخ بکشد. اما در تصور مرد تکیده و تنهایی که روی اولین نیمکت پارک نشسته بود این روزها هر حس زیبایی موجی از حسرت و اندوه را به دنبال داشت. هرچه روزشمار عمرش معکوس تر به سوی نیستی سقوط میکرد دنیا پیش چشمانش برگ های برنده ای را پنهان نگه داشت بود بیشتر و دلبرانه تر رو میکرد. حس برگی بودن در هجوم خزان و نابود شدن در یکی از این روزها در همش می‌پیچید و بغض می‌آورد و حسرت و کوه کوه اندوه. می‌خواست جای هر کسی باشد، درخت باشد حتی سنگ اما باشد و زیر خاک نرود.

 فکر ها و خاطره ها قطره های شور و سردی می‌شد و همراه با گردش خون آلوده اش توی تمام رگ و پی اش نفوذ می‌کرد آنوقت از منافذ بدنش تراوش می‌کرد و همه دنیا را سرد می‌کرد. یقه اش را بالا کشید و بیشتر در خود فرو رفت. چرا نمی‌خواست پالتو بپوشد؟ همسرش آخرین لحظاتی که نتوانست از بیرون رفتن منصرفش کند مادرانه خواست این پالتو را روی شانه هایش بیندازد. نه که بخواهد ناراحتش کند که گفت نه! که پالتو سنگین شده بود به وزن تمام ترحم های عالم، به سنگینی تمام نگاه های دلسوزانه دوست و آشنا که به موهای ریخته اش، به رخ غم زده و زردش نگاه کنند و بگویند: امروز حالت چطور است؟ لبخندی لای حسرت و ترحم تحویل دهند و سلامتی اش را مثل طلب آمرزش برای محتضری از دست رفته آرزو کنند... پالتو بهانه بود که مثل هر بحث کوچکی هم اشک خودش در بیاید و هم همسرش را با اوج ماتمی که به چهره اش می‌دوید شکسته تر و ترحم انگیز تجسم کند. چه باید می‌کرد؟ چه می‌شد کرد؟ ‌چه می‌توانست بکند که نکرد و هزار چه بی جواب دیگر که حتی فرصتی از این زندگی برای شمردنشان هم باقی نمانده بود.

 با نگاهی مات آنقدر پسر و دختر جوانی را که دست به دست از کنارش گذشتند تعقیب کرد تا در آخر میدان دیدش پشت شمشاد ها ناپدید شدند. شاید با هم از آینده از روزهایی که می‌خواستند بسازند و دوست داشتن ها صحبت می‌کردند شاید هم چشمشان به مرد در هم فرورفته روی نیمکت اول افتاده بود و نگاهش نکرده بودند تا از روبرویش بگذرند و بعد به هم بگویند مرد بیچاره، پیدا بود که مریضی ناجوری دارد. صدای خنده های ریز و شیطنت آمیز دو تا دختر دبستانی که روی نیمکت روبرویش نشسته بودند و یواشکی او را به هم نشان می دادند توجه اش را جلب کرد. دلیل خنده شان هرچه که بود جوابش جز لبخند نمی‌شد. دستمالش را زیر پلکهای  مرطوبش کشید و نفسی تو داد و گفت سلام بچه ها...

 یکی از دختر ها گفت سلام و دیگری پیدا بود حالا که می‌دید این موجود پالتو پیچ می‌تواند حرف بزند کمی خجالت کشیده بود چیزی نگفت.

 کلاس چندمین؟

دوم دبستان، دختر خجالتی تر آن طرف خیابان ورودی پارک را نشان داد و گفت:دبستان گلهای بهشت. مرد فکر کرد پس اگر بهشتی باشد حتما گلهایش به همین خوش رویی می‌خندند. پرسید: حالا اسم این دوتا گل بهشت چیه؟

 من مهنازم اینم ساراست و با نگاه از دوستش تایید خواست دختر خجالتی تر شمرده گفت: سارا رحیمی ...

 فامیلتو که نپرسد چرا میگی؟

مرد گفت : منم اسمم هست حسن . بچه ها زدند زیر خنده و درگوش هم چیزی گفتند و بیشتر خندیدند.

سارا به مهناز گفت :دیدی گفتم !

 مرد گفت : بچه ها چی خنده داره؟

 دختر به دوستش نگاه کر و پرسد بگم؟

دوستش شانه با لا انداخت و به صورت مرد خیره شد و باز خندید ...

 سارا بهت میگه حسن کچل! بعد منتظر عکس العملی ماند.

 مرد گفت آره سارا ؟ بعد خودش را تصور کرد و ناخواسته خندید و گفت: فکر کنم درست بگه آخه هم حسنم دستی به سرش کشید: هم کچل.

- تازه ! میگه مامانش خونه راش نمی‌ده که هر روز میاد پارک میشینه گریه می‌کنه. مرد دستمال را محکم تر به چشمانش کشید و با مهربانی گفت مامان ندارم ولی خانومم اجازه نمیده خیلی بیرون بمونم  چشمکی زد و گفت: ولی من یه جوری اجازمو می‌گیرم. شما چرا امدین پارک؟

 بچه ها که از رپوش مدرسه و کیف های دوشیشان پیدا بود تازه تعطیل شده اند دفتر و قلمشان را نشان دادند و گفتند امیدیم مقشامونو بنویسیم.

مرد گفت: مگه خونه راتون نمیدن که اینجا می‌خواین مشق بنویسید؟

مهناز گفت مامانامون که خونه نیستند، مامان من هست اداره مادر سارا هم هنوز از شرکت برنگشته مگه نه؟ سارا تایید کرد و گفت الان مشقامونو مینوسیم تا خونه که رفتیم بتونیم با خیال راحت بازی کنیم. هردو با رضایت خندیدند و دفتر ها و کتابچه هاشان را باز کردند و با علاقه مشغول مشق کردن شدند.

تماشای این همه شادابی و رفتاری کودکانه چقدر برایش آرامش بخش می‌نمود. بچه گی خودش تنها خاطره مبهمی بود و یادش نمی آمد تنها فرزندش در کودکی کجا مشق می‌نوشت آن روز ها روزهای کار بود و دوندگی و تلاش برای ساختن آینده. روزهایی که برای آینده ای زندگی کرده بود که حالا حسرت دیدن همان آینده خر گلویش را می‌فشرد و بغضش را سنگین می‌کرد.

-         حسن کچل! ...

یکی از دختر ها کتاب فارسی را به طرفش دراز کرده بود. دستمال را زیر پلکهایش کشید و نفسی تو داد و با تعجب به کتاب نگاه کرد.

-         حسن کچل میشه به ما دیکته بگی؟

 سارا از همانجا که نشسته بود گفت : مگه قرار نبود اول بپرسی بلده بخونه یا نه؟!

مهناز دوباره پرسید : میگی؟ ...

کتاب را برداشت و علاقه مند شد بداند گل های بهشت چه میخوانند.

-         صفحه سی و دو...

 املا گفتن چه تجربه شیرینی بود شاید قبلا تجربه کرده بود ولی آن موقع هنوز زندگی پشت پرده آینده بود و حد اقل از ادای کلمات با صدای بلند این احساس را نداشت. وقتی کلمات را شمره میخواند به معنی شان هم می اندیشید. کلمات ساده ولی گویا از دنیای اطراف، انگار اسم ها و کلمات طلسمی بودند که وقتی به زبان می‌آمدند به اجسام بی معنی این دنیا حقیقت و معنا می‌بخشیدند.

-         حسن کچل چند شدیم؟

-         آفرین! هردوتون بیست!

 صدای شادی بچه ها حقیقی بود که طنین انداز شد.

-         بچه ها بزرگ که شدید می‌خواهید چیکاره بشید؟

-         من میخوام دکتر بشم ولی سارا میخواد خلبان بشه مگه نه؟

 سارا به علامت تایید سر تکان داد...

 مرد لبخندی زد و گفت : منم میخوام وقتی بزرگ شدم و مو در اوردم معلم بشم!

بعد هر سه خندیدند...

-         تو که بزرگی!

 مرد گفت: اونقدرا بزرگ نیستم یکم زود قدم بلند شده.

سارا گفت: حسن کچل راست میگه اگه بزرگ بودم که گریه نمی‌کرد.

مرد نگاه محبت آمیزی به دختر ها کرد که هردوشان با لبخند کودکانه ای پاسخش را دادند.

-         شما همیشه مشقاتون رو تو پارک می‌نویسید؟

-         بیشتر وقتا که هوا خوب باشه...

 سارا نیمکتی که مردی سیگار به لب رویش لم داده بود را نشان داد و گفت اون امروز جامونو گرفت.

مهناز گفت حسن کچل فردا هم به ما دیکته می‌گی؟

 مرد دوباره چهره اش باز شد و به علامت تایید سر تکان داد و گفت اگه هوا خوب باشه.

 بچه ها خوشحال خداحافظی کردند و رفتند حتی قبل از اینکه از دیدش خارج شوند ایستادند و از دور برایش دست تکان دادند و وقتی حسن کچل هم چند بار دستش را توی هوا برایشان تکان داد ناپدید شدند. خیلی زود هوا بوی غروب گرفته بود. اگر در خانه کسی نگرانش نبود بیشتر می‌ماند و عابران را تماشا می‌کرد. اشتهای سیری ناپذیری به تماشای آدم ها و رفتارشان و مناظر اطرافش در وجودش ایجاد شده بود که بدون شک یکی دیگر از عوارض بیماری مرموزش بود. اما این بار در راه بازگشت به خانه نه حسرت آدم ها را خورد و نه فاصله پارک تا منزل کش آمد و هزار برابر شد. به بچه ها فکر می‌کرد و دیکته نوشتنشان به املا گفتن خودش و این که او را حسن کچل نامیدند بی‌اراده لبخند زد و قبل آنکه خستگی را احساس کند به خانه رسید.

شب خوبی نداشت. با وجود آنهمه مسکنی که بلعیده بود دردهای مرموز احاطه اش کرده بودند نه می‌خوابید و نه بیدار بود خیره بود به رو به رو و حالت بهت زده ای را داشت که هر لحظه انتظار ظهور دریچه ای به ماورای این دنیا را داشته باشد به سایه های سیاهی نگاه می‌کرد که با دهن کجی روی در و دیوار پیچ و تاب می‌خوردند، آنقدر می‌گشتند تا دنیا را به دوران وادارند در این لحظات آنقدر نفس کشیدن بی معنا می‌شد که در بین نفس های عمیق و نا مرتبش هزار بار از خود می‌پرسید این چه سرنوشت شومی است که پس از سالها زندگی حتی تنفس را هم خاطر نمی‌آورد. می‌خواست ناله کند و هرچه می‌یابد را به در و دیواری بکوبد که جان کندن نیمه شبش را به تماشا نشسته اند، می‌خواست فریاد بزند و چنگ بیندازد به کائنات اما هیچ نکرد خاموش ماند و دم نزد تا کسی بیدار نشود. دیگران چه گناهی مرتکب شده بودند که در زجرش شریک شوند. حالا که خود تقاص گناه زنده بودن را پس می‌داد و نفس های کشیده این سالها را با بازدم متعفن و سرفه های خون آلود به این دنیا بر‌می‌گرداند تازه می‌فهمید بودن چقدر سخت است و نبودن چه موهبت بزرگی است. در اتاق به آرامی باز شد و باریکه ای نور توی اتاق پخش شد و اشباحی که رقص دوارشان ناتمام مانده بود رمیدند.

-         حسن درد داری؟

نفسی که از سر شب حبس کرده بود تا مباد ا نفس اخرش باشد و در تنهایی رهایش کند آزاد کرد و به علامت نه سر تکان داد و گفت: دارم بهتر می‌شم. درد بود ولی حالا مهم نبود. زن میان سال بی‌خوابی کشیده خسته و با ته رنگی از غصه هایی که زنان برای از دست دادن شوهرانشان برای همیشه در چهره دارند به چهار چوب در تکیه داده بود و پیدا بود از این که کاری از دستش بر نمی‌آید احساس ناتوانی می‌کند

گفت: به مسکن احتیاج داری؟

دوباره همان علامت نفی که حرکت آرام سر بود و چین بلای ابروان را ظاهر کرد. دیدن چشمان سرخ و نیم رخ رنگ پریده با بدن نحیف در هم پیچیده که از ضربان عضلات صورتش می‌شد طپش درد را در بدنش حس کرد وادارش می‌کرد در آستانه در بایستد و با تصور اینکه هر شب و هر لحظه شاید آخرین دیدار باشد چشم از عشق همیشگی اش بر ندارد و وقتی به اصرار او دوباره به تختش برگردد آنقدر غربت در کنار او نبودن و ناتوانی کم کردن رنج همسرش به سینه اش فشار آورد که سرش را توی بالشت فرو کند و بلند هق هق کند.

در آستانه صبح با عاجزانه ترین حال از خدا خواست که همینجا تمامش کند و او مجبور نباشد برای یک روز دیگر شکنجه شود. ولی سپیده آن روز زمستانی آنقدر صبر نکرد که دعای بنده عاجزی مستجاب شود. وقتی هوا کاملا روشن شد و ابر های پراکنده نمایان شدند و صلح جویانه خبر باران نداشتند به یاد آورد امروز کار مهمی برای انجام دارد. بعد از ظهر با رمق تازه ای که آن را در هوای بهاری آن روز یافته بود از بسترش برخاست و سر و وضعش را مرتب کرد. درحالی که دیشب را تقریبا فراموش کرده بود لباس های همیشگی اش را پوشید و مثل همیشه با اصرار همسرش که می‌خواست در خانه نگه اش دارد مخالفت کرد و گفت می‌خواهد برود پارک کمی هوای تازه بخورد و آدم ها را تماشا کند. تنها تفاوتی که آن روز همسرش در او دید این بود که بدون غر زدن و جر و بحث اجازه داد بارانی را روی شانه هایش بگذارد. گفته بود می‌رود آدم ها را تماشا کند اما امروز دیدن آدم ها اهمیتی نداشت بلکه می‌رفت تا برای دو دوست کوچکی که روی نیمکت روبرویی اش نشسته بودند دیکته بگوید. به نظر همه آن آدم ها این کار بی اهمیت تر از آن بود که شخص مریضی را وادار کند با وجود سرمای نسبی هوا تختش را ترک کند اما آنها نمی‌توانستند تصور کنند چگونه یاد قولی که او به مهناز و سارا داده بود باعث شد تصمیم بگیرد یک روز دیگر هم زنده باشد و به جسد مرده دییشبش جان دهد که از جا برخیزد و به پارک بیاید.

وقتی بچه ها شاد و سر به هوا رسیدند حسن کچل سر جای همیشگی انتظارشان را می‌کشید نیمکت خودشان خالی بود ولی هیچ کدام در نشستن روبروی دوست تازه شان شک نکردند. بچه ها قبل از مشق نوشتن کمی با حسن گپ زدند و هر کدام جداگانه ماجرای خنده داری که چند ساعت قبل سر کلاس ریاضی اتفاق افتاده بود را تعریف کردند و قسمتی از ماجرا را که از همه بامزه تر بود را بازی کردند. سارا شد خانم معلم و مهناز هم نقش هم کلاسیی که جای چپ و راست را عوضی می‌گفت بازی کرد و با ادا های شیرین و بامزه تمام اتفاقات را باز سازی کردند. خیلی خوششان آمده بود که حسن کچل را به ان راحتی می‌خندانند و وادارش می‌کردند تشویقشان کند. بعد هردو همه نقاشی هایی که زیرشان بیست جذابی می‌درخشید را برایش ورق زدند و آنهایی که کم و بیش نیاز به تفسیر داشت را با حوصله شرح دادند و حسن کچل هم با جمله های آفرین و چه نقاشی قشنگی و چه رنگ آمیزی خوش سلیقه ای علاقه مندی اش را به آنها نشان داد. خیلی زود مشق شان را نوشتند و نوبت دیکته ای رسید که به نظر حسن زیبا ترین و مفید ترین کار آن روزش بود و هنوز بچه ها زیب کیف هاشان را نبسته بودند که خنکی اولین قطره های باران بعد از ظهر را روی دست ها و گونه هایشان احساس کردند. پیدا بود که در مدتی که آنها سه نفری مشغول بودند آسمان هم بیکار نبود. آنقدر ابر های تیره را کنارهم فشرده کرده بود که بتواند تا سه روز بعد که دوباره سارا و مهناز حسن کچل را توی پارک ببینند یک ریز ببارد...

 

/ 34 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سرگردون

سلام دوست من تازه از سرگردون: ... كنكورم تموم شد ... منتظر حضور سبزت هستم[گل]

سرگردون

سلام عسل اين داستان رو خودت نوشتي يا واقعي بود؟

سارا

سلام عسل عزیز: وبلاگه قشنگی دارید. چه وبلاگه شیرینی مثل اسمش[لبخند]

ღ♀ღ ايده ღ♀ღ

بسان رود که در نشیب دره، سر به سنگ می زند رونده باش امید هیچ معجزه ای ز مرده نیست زنـــــــده بـاش !...!

غریب آشنا

نمی دانم چرا با آنکه هر شب بی قرارم ! ولی سر را به دامان خیالت می گذارم ، چنان با خاطرات دلخوشم ، شاید ندانی تک تک لحظه های رفته را من می شمارم. سلام دوست عزیزم خیلی خوب بودن خوشحال شدم امیدوارم همینجوری ادامه بدین براتون بهترینای دنیا رو آرزو می کنم امیدوارم موفق و پیروز باشین منتظر قدمهای پر مهرتون هستم خدانگهدار شما . [گل][گل]

NOD32 PERSIA

سلام.با قالبی جدید و امکاناتی بهتر وبلاگم رو آماده کردم و شما رو لینک کردم.از بابت تاخیر در این امر پوزش میخوام.من رو اگر خواستید لینک کنید با نام *آپدیت NOD32* لینک کنید.با سپاس.

امید امیدواری

سلام بسیار زیبا.از این حال و هو ولو کیشن باید یه عکس گرفت.[گل] به روزم...