حل مسئله

دهانش مزه خاک گرفته بود مزه خاک مرده ! تف کرد روی زمین پشت دست را چنان کشید روی لبش که سرخی کم رنگ رژ لب مالیده شد تا گوشه صورتش آن جور که خودش را که توی آینه دید ترسید ! ... چطور جرات کرد ؟ چطور به خودش اجازه داد ؟ پسر بی فرهنگ عقب افتاده ... قلبش به در و دیوار سینه اش می کوبید و نفسش هرچه آرام تر می رفت کمتر جا می آمد. نه دویده بود نه کسی خواست خفه اش کند فقط هم کلاسی اش بوسیده بودتش آن هم وقتی داشتند برای حال یک مسئله ریاضی تلاش می کردند. داشت توی کیف دنبال خودکارش می گشت آنوقت... باید می زد زیر گوشش اصلا باید مشتش را می کوید توی شکمش بیفتد روی زمین دست و پا بزند ... عرق سردی پیشانیش را خیس کرده بود حالا جلوی آینه دستشویی سر و وضعش را مرتب می کرد و داشت فکر می کرد برود کجا شکایت کند ... حراست ؟ نامه به مسؤولان دانشگاه ؟ برود خانه و موضوع را با والدینش مطرح کند؟ ... لعنتی ! گفت دوستت دارم ...؟ پر رو !!! دیگر چه ها گفت ؟ لمسش هم کرد ؟ نه ! اجازه نداد بلند شد و  بیرون آمد تا همینجا نه دوید نه فحش داد نه زد توی صورتش نه با پشت دست کوبید توی دهنش...فقط گفت ببخشید و بلند شد آمد اینجا ... آرایشش را مرتب کرد و نفس عمیقی کشید و سعی کرد دنبال حسی باشد تا به او بگوید چکار باید بکند .. ترس برش داشته بود هیچ در خود نیافت جز علاقه ای جنون آمیز به شنیدن دوباره دوستت دارم... بی اختیار دوباره برگشت و بدون آنکه به روی خودشان بیاورند به حل ادامه مسئله پرداختند... رفتارش مهربان تر شده بود... دستش که به دست هم کلاسیش خورد پس نکشید او هم دستش را گذاشت روی دستش و صلح جویانه و به نرمی نوازشش کرد... قلبش باز می کوبید ... لبخندی زد... هیچ نگفت... کم کم مسئله فراموش شد و حرف آمد پشت حرف ... از هر دری خاطره یادشان آمد و مطلب با مزه ای که لبخندی بزنند به لبخند هم ... دلش آرام توی قفس سینه حالا پر پر می زد و احساس سرخوشی و سبکی داشت ... نفهمید کی آن ساعت گذشت... با کلی لبخند و مراقب خودت باش عاقبت به خداحافظی از هم راضی شدند..

فردای آن روز سر اولین کلاس صبح وقتی استاد گرم صحبت بود حراست در را باز کرد و با پوزش از استاد خواست آقای ... تشریف بیاورند بیرون ... استاد گفت اگر مسئله ای نیست اجازه دهید آخر کلاس بیایند .. مامور حراست با تحکم گفت از ایشان به خاطر ایجاد مزاحمت و پاره ای مسائل اخلاقی و... شکایت رسمی شده ... باید رسیدگی شود.... همین حالا لازم است بیایند برویم...

/ 15 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

با سلام از ننگ چه گویی که مرا نام زننگ است مز نام چه پرسی....

کسب درآمد واقعی از اینترنت http://income-net.persianblog.ir بوسیله سایت آمریکایی گرین هووس راهنما و مطالب مورد نظر را مطالعه کنید

امین شیرزادی

سلام.دوست ارجمندم برای غزلخوانی دعوتتان میکنم با ارادت[گل]

پا به پا

سلام بعد از کلی تاخیر اومدی و باز هم با نوشته های پر تامل موفق باشی[گل]

وحیدواحدی

سلام دوست خوبم وحید این بار وبلاگشو با (لیلی گیس بریده)مزین کرده خوشحال میشم منو تو تنهاییام تنها نذاری بیا تا به جدید ترین اپم ندای باور داشتنشو بدی.چشم به راهت, تو زخمی ترین کلبه ی دنیا(وحید یعنی تنها)منتظرمی مونم.با دنیایی سپاس.دوستدارت وحید[گل]

hassan.shakouri

سلام دوست من ... و به رسم ادب : گفت : آنجا چشمه خورشید هاست آسمان ها روشن از نور و صفا است موج اقیانوس جوشان فضا است باز من گفتم که : بالاتر کجاست گفت : بالاتر جهانی دیگر است عالمی کز عالم خاکی جداست پهن دشت آسمان بی انتهاست باز من گفتم که بالاتر کجاست گفت : بالاتر از آنجا راه نیست زانکه آنجا بارگاه کبریاست آخرین معراج ما عرش خداست بازمن گفتم که : بالاتر کجاست لحظه ای در دیگانم خیره شد گفت : این اندیشه ها بس نارساست گفتمش : از چشم شاعر کن نگاه تا نپنداری که گفتاری خطاست دورتر از چشمه خورشید ها برتر از این عالم بی انتها باز هم بالاتر از عرش خدا عرصه پرواز مرغ فکر ماست ×فریدون مشیری×

خادم خلق الله

با سلام با مطلب هرگز زود قضاوت نکن در خدمتم [گل] منتظر آپیم

عابر پیاده

[hgب بودژ.راستش 9 ماهه تصمیم گرفتم هیچوقت هواپیما سوار نشم. همه جا رو با ماشین میرم. دلم نمی خواد هیچ کس منو نبینه. سر افراز باشید.