کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد

 

از چار راه استانبول که قدم می زنی سمت میدان فردوسی نمی شود یکی ازت نپرسد دلار. یکی دسته پول نشانت ندهد یا چشمت نیفتد به بساط سکه فروش ها و مغازه های عتیقه فروشی که پر است از خنزر پنز های کهنه و شاه مهره های آویزان و سماور ها و بشقاب ها تا سکه های شیر و خورشید نشان. اگر حوصله داشته باشی و مثل من به کهنه جمع کردن و نگه داشتن معروف باشی حتما یکی از این ویترین ها چند دقیقه ای سرت را گرم می کند تا شاید توی یک مشت خرت و پرت قاطی هم چند تا مدال هم ببینی . مدال هایی آویخته به تکه پارچه ای کهنه با رنگ هایی پریده از پرچم ایران با نقشی از تاج یا شیری که در کنار تاجی آرم گرفته و شمشیر را به یک دستش نگه داشته. بعضی نقشی از شاهی با تاج یا بدون تاج دارند دور همه شان کلمات افتخار آمیز یا درود های دهن پرکن حک شده. ناخواسته درخشش این تکه های فلزی را وقتی نوارشان رنگ و رویی داشت بر سینه های ستبر نظامی و لباس های بوته جقه ای تصور می کنم و چشمان صاحبانشان را که چه طور از حس افتخار می درخشید که مدالی بر سینه دارند نشانه چنین و چنان که چه می دانستند سالی چند که بگذرد نه نشانی از خودشان خواهد ماند نه از برق مدالشان. ژنرال بیچاره چقدر با وسواس نشانه یک عمر سیخ ایستادن و بندگی و احترام و وفاداری را از جعبه در می آورد آویزان می کرد روی سینه اش و چقدر همین فلز تیپا خورده روزگار را که امروز لای آشغال ها بر می خورد دوست داشت. سرهنگ که مرد این مدال ها را کی می خواست ؟ چه کسی یاد داشت که در کدام سال و در کدام پاسگاه مرزی اشرار سه روز و چهار شب ژاندارمری را محاصره کرده بودند و اگر سرهنگ نبود چند نفر می مردند و چه ها می شد. چه کسی به خاطر داشت این مدال لوحی هم به همرا داشت که به دست بالاترین مقام بعد از خدا بر روی زمین امضا شده بود. افتخاری بی نهایت عظیم که هیچ سرهنگی بعد از بازنشستگی و تا لحظه مرگ بیش از این نمی خواست . نشانی از شجاعت و مدحتی در رسای وفاداری و نامی نیکو. چه می دانست شاه با همه جلال اش از کشور در می رود آخرش می شود عروسکی دماغ دراز برای دلقک بازی در برنامه های تلوزیونی سالگرد انقلاب و آن همه تیمسار و ارتشبد  و سر لشکر هم فراری می شوند به نا کجا آباد .سرهنگ خودش یکی از شب های اول انقلاب کبریت را کشید و آتشش که گر گرفت نگه اش داشت زیر لوح تقدیر مدالش تا خاکستر شود که مبادا بیابند و بگیرند و به جرم همین افتخار اعدامش کنند! مدالش را ولی دل نداشت. قلبش در بهترین لحظات با شکوه زندگیش زیر آن تپیده بود بندازدش کجا ؟ نگه اش داشت!  حتا تا دو سال بعد وقتی می مرد مدال بزرگترین داراییش بود که روحش مصادره شده بود اما به مدد روغن جلایی که سرهنگ رویش می کشید لبخند درخششی به لب داشت هرچند هم مدال هم سرهنگ می دانستند که این دروغ دیری نخواهد پایید...

 صدای دلار دلار و ویژ گذشتن اتبوس مرا به خود می آورد و مدال کهنه را بر می گرداند لای خنزر پنزر های ویترین.... 

 

/ 41 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرداب

قبلا می آمدی وخوشحالمان میکردی .........

مرداب

بوي جان مي آيد اينک از نفس هاي بهار دستهاي پر گل اند اين شاخه ها ؛ بهر نثار با پيام دلکش " نوروزتان پيروز باد " با سرود تازه " هر روزتان نوروز باد " شهر سرشار است از لبخند ؛ از گل ؛ از اميد تا جهان باقي ست اين آئين جهان افروز باد تبریک سال نو منو پذیرا باش با بهترین آرزو ها دوست خوبم عید پیش پیش مبارک[گل]

تکتم2

[قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] ▒▒▒▒▒▒▒██▒▒▒▒███▒▒▒▒██ ▒▒▒▒▒▒█▓▓█▒██▓▓▓██▒█▓▓█ ▒▒▒▒▒█▓▒▒▓█▓▓▓▓▓▓▓█▓▒▒▓█ ▒▒▒▒▒█▓▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒▒▓█ ▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒▒█▓▓█▓▓▓▓▓▓█▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒▒█▓▓██▓▓▓▓▓██▓▓█ ▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒█▓█▒▒▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒█▓▓▒▒▓▒▒███▒▒▓▒▒▓▓█ ▒▒▒▒▒█▓▓▒▒▓▒▒▒█▒▒▒▓▒▒▓▓█ ▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓███▓▓▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█ ▒▒▒▒▒█▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█ ▒▒▒▒█▓▓▓█▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓█▓▓▓█ ▒▒██▓▓▓█▓▒▒▒██▒██▒▒▒▓█▓▓▓██ ▒█▓▓▓▓█▓▓▒▒█▓▓█▓▓█▒▒▓▓█▓▓▓▓█ █▓██▓▓█▓▒▒▒█▓▓▓▓▓█▒▒▒▓█▓▓██▓█ █▓▓▓▓█▓▓▒▒▒▒█▓▓▓█▒▒▒▒▓▓█▓▓▓▓█ ▒█▓▓▓█▓▓▒▒▒▒▒█▓█▒▒▒▒▒▓▓█▓▓▓█ ▒▒█

اندیشکده

سلام. از توی نظرات قاصدک وبلاگتون رو شناختم. وبلاگ جالبی دارید. خوشحال می شم به ما هم یه سری بزنید[گل]

علی آریا

....... سلام سال قشنگ و آرامی داشته باشید .

پرستار کوچولو سالی

روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند. در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.

فائزه

سلام عسل جون چرا آدرس وب لاگ منو تغییر ندادی[گریه]عشق از دوستي پرسيد:فرق من و تو چيست؟ دوستي گفت من آدمارو با سلام آشنا ميكنم((تو با نگاه)) من آدما رو با دروغ جدا ميكنم((تو با [گل]