پرواز

کم پیش می آمد پرواز کند یا با اتوبوس می رفت یا با قطار ... نوبت آخری مشکل فنی جدی بود ازش خواسته شده بود 24 ساعته خودش را برساند جنوب. شرکت برایش بلیت هواپیما گرفت، اگر با خودش بود اتبوس را ترجیح میداد... توی ماشین راحت می خوابید و سفر سختش نبود ... 

کارها آنقدر عجله ای و در هم شد و از انجا که بلیت هم دیر به دستش رسید با وجودی که روی تاخیر پرواز هم حساب کرده بود، یاز دیر رسید به فرودگاه و هرچند هواپیما نپریده بود اما در هایش بسته شده بود و از پرواز جا ماند ...

رفت ترمینال و سوار اتبوس شد و راه افتاد ... چند ساعت بعد وقتی راننده بین راه برای شام و نماز ایستاده بود اتفاقی از تلوزیون رستوران دید که هواپیمایی که می خواست سوارش شود سقوط کرده ! از این اتفاق شکه شده بود و معجزه ای که برایش پیش آمده بود برایش باور پذبر نبود ... با چه شانسی جان سالم به در برده بود ...

خبر واضح و روشن بود ... تمامی سرنشینان جان باختند .... 

گوینده خبر اسامی جان باختگانی که اجسادشان پیدا شده بود را اعلام می کرد ... 

وقتی اسم خودش را هم شنید از تعجب نفسش بند امد ... او که جا مانده بود ... ! چه اشتباه ناجوری ... حالا به خانواده اش چه می گذشت ... لابد فکر می کردند مرده !

سعی کرد با خانه تماس بگیرد یا با یکی از بستگان ... اما یا نبودند یا مثل همیشه خط راه نمی داد...

اتبوس را جا گذاشت و سفر را کنسل کرد و با اولین ماشینی که یافت برگشت....

نیمه شب بود که به خانه رسید ... فکر کرد شاید همه خواب باشند کلید انداخت و وارد شد ... وضع خانه در هم بود کسی نخوابیده بود ... در خانه ای که عزیزی تازه از دست رفت چه کسی می تواند بخوابد ...

گریه بود و آه و یک شب غمگین و طولانی به نظر می رسید ... 

صدا زد من آمدم ! هر کس گرم کاری بود یکی پشت تلفن گریه می کرد یکی دیگر سیاه پوش گوشه ای نشسته بود ... 

اول فکر کرد حواسشان نیست ... بلند ترحضورش را اعلام کرد ... ! هیچ کس نفهمید آمده ! پیش هرکس می رفت نه می دیدتش نه صدایش را می شنید ... 

از دستش کاری بر نمی آمد هرچه داد و بیداد کرد... تکانشان داد... در پنجره را به هم زد هیچ کس حضورش را احساس نکرد که نکرد ....

نه آن شب که دیگر هیچ شب و روزی کسی نفهمید که او برگشته ...

حالا ماه هاست دور ور خانه شان و محل کارش پرسه می زند تا شاید کسی بفهمد نمرده و زندست ولی بی فایده است ... 

جلوی در خانه نشسه ... حالا که فکر می کند خیلی هم مطمئن نیست که به پرواز نرسیده ... شاید لحظات آخر در هواپیما را برای مسافر جا مانده باز کردند و او هم پرواز کرد .... یادش آمد روی صندلی هواپیما نشسته ... شاید کمربندش را هم بسته بود .. تکان های شدیدی هم به یادش نمی آمد ... لحظه آخر ... داشت فکر می کرد اگر از پرواز جا مانده بود حتما می رفت ترمینال و با اتبوس راهی می شد و الان یک جایی بین را اتبوس نگه داشته بود برای ام ... زنی جیغ دلخراشی می کشید و یکی بلند بلند صلوات می فرستاد و از بیرون هواپیما موتور سمت راست صوت ممتد و کشنده ای می کشید و چنان تکان می خورد و می لرزید که چشمانش دو دو می زد ... 

چشمانش را بست و باز کرد ... نمی دانست چه اتفاقی افتاده مطمئن نبود .. به هیچ چیز .... جا مانده بود ! هرگز به این پرواز شوم نرسیده بود ...!

اگر مطمئن بود ... آری اگر مطمئن بود جا نمانده از بلا تکلیفی در می آمد ... مادر دارد می آید ... دوید پیشش شاید این بار ببیندش ...

/ 14 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

پیشاپیش تولد امام رضا(ع) بر شما مبارک کولاک با 30 پست جدید بروز شد یاعلی

خادم خلق الله

سلام میلاد آقا امام رضا (ع) رو به شما تبریک میگم. ببخشید که قبل از میلاد سر نزدم سرم حسابی شلوغه .[گل] چند وقته به کلبه کوچک سر نمی زنی؟

رشیدی

سلام بر کندوی عسل/لینک شما را اضافه کردم/پیروز باشی

فاطمه جهانباز نژاد

الله نور السماوات والأرض با احترام به دوستان و دوستداران ادبيات لطفاً آدرس وبلاگ جديد دكتر سيدمهدي موسوي را در لينكهاي خود اصلاح نمائيد: http://www.bahal7.persianblog.ir/ و صدای صبوری سالیانش را زين پس در اين كوچ جديد بخوانيد. . . ديگر اين كلمات ساكت صبور هم فهميده‌اند حتي آن پري كوچك غمگين نيز كه هيچ فصل سردي «ادبيات» را از دل سيدمهدي موسوي به يغما نخواهد برد. حتي سانسور و سلاخي و فيلتر و تهمت و توهين و افتراهاي كذب و دروغين صدمن يك غاز. حتي اگر كسي به فكر دلتنگي شاعر نباشد و براي او چراغ و دريچه نياورد. كه ادبيات خود روشن‌ترين چراغ‌ها و دريچه‌هاست در اين عهد عتيق. . . . همچراغ! چراغي روشن كن. شمعي بياور. فانوسي، تكه نوري. بسم الله.

فاطمه جهانباز نژاد

الله نور السماوات والأرض با احترام به دوستان و دوستداران ادبيات لطفاً آدرس وبلاگ جديد دكتر سيدمهدي موسوي را در لينكهاي خود اصلاح نمائيد: http://www.bahal7.persianblog.ir/ و صدای صبوری سالیانش را زين پس در اين كوچ جديد بخوانيد. . . ديگر اين كلمات ساكت صبور هم فهميده‌اند حتي آن پري كوچك غمگين نيز كه هيچ فصل سردي «ادبيات» را از دل سيدمهدي موسوي به يغما نخواهد برد. حتي سانسور و سلاخي و فيلتر و تهمت و توهين و افتراهاي كذب و دروغين صدمن يك غاز. حتي اگر كسي به فكر دلتنگي شاعر نباشد و براي او چراغ و دريچه نياورد. كه ادبيات خود روشن‌ترين چراغ‌ها و دريچه‌هاست در اين عهد عتيق. . . . همچراغ! چراغي روشن كن. شمعي بياور. فانوسي، تكه نوري. بسم الله.

ستایا

سلام...بسیار زیبا بود[گل].اگه دوست داشتین لینکم کنین(مه جبین)