این نان این نان لعنتی

پیر زن

یک مدت با بچه ها سرگرمی مان این شده بود پارک که می رفتیم تا می دیدم پیرزنی تنها روی نیمکتی نشسته فوری دورش می کردیم که مامان بزرگ برامون خاطره بگو... این آدم های قدیمی همیشه کلی حرف دارند برایتان تعریف کنند. گاهی با خودت فکر میکنی یعنی این همه ماجارا واقعا اتفاق افتاده ؟ کی می داند . ما چند نفری پیرزن را دور کرده بودیم و بیچاره نمی دانست رو به کی حرف بزند یا مزه می پراندیم یا سوال پیچش می کردیم که بعد چی شد؟ بعدش فلانی چی کار کرد؟... تقی کی بود؟

تقی راننده بود٬ آن هم راننده بیابان٬ تا زنده بود یک شب بود یک ماه نبود ٬ بار برای هرجا می خورد می رفت٬ می رفت و دیگر پشت سرش را هم نگاه نمی کرد که ببیند یک زریی هست که توی چهارچوب در نگاهش می کند که باز می رود و باز او تنها می شود . که باز که توی این کوچه پس کوچه که رد می شود مردم با نگاه های هیزشان  دنبالش می افتند که حالا همه می دانند زری مال اینجا نیست و شوهرش هم رفته سفر هرکی هم که نمی دانست زود از اینور و آنور نقل این زن زیبا را می شنید٬ زن ها که حسودیشان می شد پشت سرش قصه می سازختند و می گفتند خیلی هم زشت است ! ولی مردی توی محل نبود که ته دلش خاطرخواهش نباشد ! اینجایی نبود. زن تقی که شد آمد تهران و تقی که می رفت او هیچ کس را نداشت جز خودش و همانقدر خرجیی که شوهرش برایش گذاشته بود بالای تاقچه.

 تقی که مرد زمستان بود. کامیون با بارش سرید توی دره و آنقدر پیچ وتاب خورد و آنقدر مچاله شد که تا آخرش مجبور شدند دم و دستگاه بیاورند و تکه های شاسی ماشین را از هم جدا کنند تا جنازه تقی ازش خارج شود. زری نفهمید تقی کی مرد انگار بارش خورده باشد به آن دنیا رفت و دیگر نیامد و زری ماند و تاقچه خالی از خرجی و این زندگی صاب مرده . توی ده هم کسی را نداشت . برمی گشت ده  کی منتظرش بود؟ چه کسی  نان خور اضافی میخواست . میرفت شوهرش بدهند  به یکی زن مرده ٬ پیرمردی دنبال تر و خشک کن؟ شایدم می شد دایه هشت تا صغیر و باز همین کلفتی بود که اینجا هم می کرد. زری بر نگشت و ماند.

روزگار آنقدر سخت شد که به نان شب هم نمی رسید . کار کجا بود ؟ پا که از خانه بیرون می گذاشت پشت سرش یا سوت و متلک مردها بود یا فهش و نفرین زن ها. نانوا یک مدت نان نسیه داد٬ خودش می آورد دم در و پول نمی خواست ولی بعد یک هو حرف پول را پیش کشید . پول هرچی نان که تا حالا داده بود را هم می خواست اول توی کوچه صدایش را  بالا می برد کم کمک برای این که دم در آبرو ریزی راه نندازد زری راهش داد توی حیاط بعد برای اینکه دست از سرش بردارد و هر روز برای طلبش اذیتش نکند راهش داد توی اتاق و... بعد یکی پیدا شد شر نانوا را از سرش کم کرد ولی بعد خودش بد تر شر شد همه یک چیز می خواستند!  هر بار که تنها داراییش را چپاول می کردند و دست از سرش بر می داشتند و می رفتند زری توی تنهایی زار می زد و  به خودش و تقی و همه آدم های این دنیا لعنت می فرستاد های های گریه می کرد آنقدر توی تنهایی خدا را صدا زده بود که هم خودش خسته شده بود هم خدا ! ... پیرزن نگفت زری را از کجا می شناخته به قول خودش صحبت مال خیلی سال پیش بود حرف که میزد ته چشمش خیس بود... حرف توی حرف آوردیم و با شیرین کاری و لودگی خلاصه کاری کردیم تا حال و هوای پیرزن عوض شود و فکرش برود پی یک حرف دیگر... حالا خیلی وقت از آن روز گذشته و حال و هوای من همان است فکرم پی هیچ حرف دیگری نمی رود هنوز توی فکر نفرینی هستم که زری هر شب به ما ها می فرستاد . دیگر نه من نه دوستانم دل نداریم پای صحبت هیچ پیرزن تنهایی بنشینیم ...

 

/ 63 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرید

پستت منو برد تو فكر.حالم گرفت! دختر بيكاري اينارو مي نويسي جمعه ما رو خراب مي كني ها!!!!!!!!!!!

آرش

سلام من آپانیدم بالاخره ....... [نیشخند] با آمار بدن به روزم منتظرتم [ماچ][چشمک] [گل]

فائزه

سلام عسل جون آدرس وب لاگ من از ترنم به رز وآدرس جدید http://roz54.persianblog.irتغییر کرده ممکن لطفا این آدرس جدیدم رو به جای ترنم به لینکات اضافه کنی گلم[گل]

مرتضی

خیلی حالم گرفته شد زندگی سخته واقعا سخته [گل]

سیاوش

زندگی منشوریست در حرکت دوار....... خیلی جالب و در عین حال تلخ و دردناک بود [گل]

علی روحی از ندای عشاق

سلام دوست عزيز . من با ثبت يک دامنه کوتاه رايگان در سايت کاوش يار آدرس وبلاگم را از http://a1341.persianblog.ir به http://www.1341.iar.ir تغيير دادم از اين به بعد شما مي توانيد به جاي آدرس قبلي از آدرس جديد من استفاده کنيد. ممنون مي شوم اگر اين آدرس را جايگزين آدرس قبلي نماييد. با تشکر

مریم و محسن

واییییییییییییییییییییییییییی آدم روحش خراشیده می شه موفق باشی

مائده محسنی

سلام... مطلب خوبی بود..تقریبا.. موفق باشی. راستی منم آپ کردم.[گل]

رجا

ناراحت کننده بود.عجب دنیاییست دنیای ما.