چشم هایش...

دوستم هانیه چند سال پیش به دلیل بچه گانه دست به خودکشی زد و خوشبختانه در آخرین دقایق و با کمک مادرش که انگار خدا به دلش انداخته بود تا زود تر به خوانه برگردد نجات پیدا کرد. برایمان گفت یکهو دلش شور افتاد و سراسیمه خود را به خانه رساند و دخترش را غرق خون  طاق باز روی تخت پیدا کرد . دستانش از دو طرف تخت آویزان بود و از چاک ناجور روی شاهرگش خون همچنان شره می گرد و نشت می کرد لای گل و بوته قالی...

بعد ها هانیه خود فهمید چه کرد و چقدر خود خواه بود که که می خواست اینچنین بمیرد اما از آن آخرین لحظات اش چیزی برایم تعریف کرد که هنوز که هنوز هست شب ها قبل از خواب بهش فکر می کنم و مثل همیشه که از این همه پیچیدگی دنیا ترسم می گیرد پتو را روی سرم می کشم تا صبح شود.

چند وقتی از آن ماجرا گذشته بود که توانستیم با هم تنها باشیم. خودش حرفش را پیش کشید من خواستم حرف را عوض کنم نگذاشت. می خواست برای یکی بگوید. می گفت خیلی بهش فکر کرده بودم و آن شب برای انجام کارم دیگر شکی نداشتم . نباید می گذاشتم صبح شود .در خود نمی دیدم دوباره روز شود و روز از نو و روزی از نو آن وقت مطمئن شدم الان وقتش هست همش چند ثانیه طول کشید . تیغ چند شب بود کنار تختم بود . اول این دست بعد آنیکی و بعد خیره شدم به سقف و به هیچ چیز فکر نکردم تا تمام شود . منتظر بودم خوابم ببرد یا هرچی شود و من دیگر نباشم . خون بشدت از دو دستم می چکید و من گرمیش را که دور انگشتانم می پیچید حس می کردم کمی که گذشت حس کردم چشمم سیاهی می رود . انگشتانم را نمی توانستم تکان دهم انگار فلج شده باشند بعدا دکتر گفت عصبم را قطع کرده بودم سرم گیج می خورد و اتاق داشت تاریک می شد .انگار توی تاریک روشن اتاق یک آلبوم عکس سیاه سفید را جلویم گرفته باشند داشتم تماشایش می کردم . همه جور عکس بود که ورق می خورد و من می دیدمش . عکس های بچگی عکس های وقتی که خانه قدیمی مان زندگی می کردیم. بچه های کلاس دوم ب مدرسه راهنمایی . عکسی که روی نیمکت کنار پنجره نشسته بودم . عکس ها از خیلی نزدیک دیده میشد انگار از جایی توی چشم خانه ام ورق می خورد و من توی عکس می رفتم می دیدمشان عکس ها از قدیمی ترین خاطرات بچگیم شروع شدند و تا حال که تا جایی که خودم را هم دیدم که چطور توی تختم دارم می میرم و حتی از آن هم جلو تر رفتند ! توی عکس بعدی خودم را دیدم . جا افتاده تر بودم یک بچه ناز و کوچک بغلم بود و من پیدا بود خیلی دوستش دارم توی عکس بعدی بزرگتر بود من دستش را داشتم و با علاقه نگاش می کردم ولی صورتش پیدا نبود . چند نفر دیگر هم بودند که نمی شناختم ولی توی عکس ها خیلی صمیمی بودیم . بعضی عکس ها .. ولی توی همشان بودم و خوش حال بودم . از ان آلبوم های خانوادگی شده بود که آدم می تواند حسابی تماشایشان کند . احساس می کردم چقدر این آدم های توی عکس این بچه شیرینی که توی بغلم هست را دوست دارم ولی اسمش یا ارتباطش با خودم را نمی فهمیدم دیگر عکس نبود یا من رفته بودم توی عکس که انگار گرمی آغوش ها را هم حس می کردم می توانستم ببوسم بخندم صدایشان را بشنوم گرمی دستانی که می گرفتم و دستم را می گرفت را حس کنم می توانستم حتی باهاشان صحبت کنم و احساس کنم خوشبختی یعنی همین بین خانواده ام بودن خوشبختی یعنی این لبخند یعنی عشقی که با همه وجودم داشتم حس می کردم ولی توی عکس نماندم داشتند کم کم محو می شدند و گم می شدند توی سیاهی چشمانم و انگار با از دست دادن حواسم یکی یکی گمشان میکردم... یک لحظه چشمان معصوم دختری را دیدم که مظلومانه نگاهم می کند که نرو بعد دیگر هیچ یک هیچ واقعی..... یکهو دلم می گیرد که چرا آنها که توی عکسند با هم خوشند و من پیششان نیستم ناگهان بیشتر سردم شد و شاید بدنم می لرزید از سرمای اتاق. قلبم تند تند می زد انگار ترسیده باشم یا از یک دویدن طولانی ایستاده باشم . دهانم تلخ و خشک بود و گوشم زنگ می زد . سرم آنقدر دور خورده بود که معلق معلق بودم هزار برابر سنگین شده بودم زیر سنگینی خودم و آن سرما و خستگی داشتم له می شدم . آه چه سرمایی بود یکهو هس کردم دستانم از همانجا که بریده بودم می سوزد و یک چیزی داغ و مذاب توی رگ هام دارد حرکت می کند و می سوزاند و می آید پخش می شود . اگرچه می سوختم و داشتم از داخل بدنم ذوب می شدم ولی خوشم می آمد گرمم می کند . تا آخرش چشمم را به سختی باز کردن در آهنی یک دخمه تاریک به روشنی باز کردم و دیدم مادرم بالا سرم ایستاده و یک سره زیر لب دعا می خواند و صورتش خیس خیس است و دکتر ها و پرستار ها و .....

سرم را می برم زیر پتو به آخرین لحظات هانیه فکر می کنم تا خوابم ببرد...

 

/ 282 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماماني هستي (سايه صبور)

سلام عزيزمهربونم هميشه ميخواستم ببينم كسي كه رگ دستشو ميزنه تا آخرين لحظات چه حالي بهش دست ميده اين كنجكاوي بخاطر اين بود كه يكي از دوستان بظاهر براي خودكشي و در باطن براي بدست آوردن حس دلسوزي اطرافيان روي پوست دستشو با تيغ خط انداخته و خون ميزد بيرون اما انگار كه هيچ اتفاقي نيافتاده وقتي برديمش درمانگاه خانم پرستار گفت چيزي نيست فقط لايه بيروني پوست بريده شده و با يه پانسمان ساده خوب ميشه و كلي سرزنشش كرد كه اين اداها چيه شما جوونا از خودتون در ميارين ؟ براي همين اين متن تاسف آور توجه برانگيز بود اما ننوشتي چرا اين دوستت دست به اين كار زده بود ؟ اميدوارم هيچكس به خودش چنين اجازه اي رو نده . حق يارت دختركم

ماه آبی

سلام عسل جون بله با کمال میل لینک میکنم کندوی عسل و ماه آبی را بهم [گل]ممنون

K@T.H

سلام سلام : خبر فوری .... ~~~~~~جواد شمقدری : گلشیفته بیاید. مانعی نیست~~~~~ اگر خواستید نظر بدید تو پست های پایینی بدید ! مرسی یا علی [گل]

pink

آپ نمی کنی دیگه؟[ناراحت]

pink

راستی لینکت کردم

سرگردون

سلام دوست من 28 صفر رحلت پيغام دار آخرين، خاتم نبوت را نگين، حضرت رسول واپسين، عينيت قرآن کريم، حضرت رسول اکرم صلی‌الله عليه و آله بر مسلمانان جهان تسليت باد. ...سرگردون...

فائزه

عسل جون این آدرس جدیدم رو بجای اون یکی وب لاگم لطفا لینک کن گلم[گل]

ب.د

خیلی عمیق بود و قابل تعمق[ناراحت]

مارال

عالی بود ایول