از آن سال ها تا این سالها...

اول یک دروغ 13 بگویم که این روز ها به شکل لوسی مد شده :

این یک سال جدید است !

مطلب این پستم به پست قبلی بی ربط نیست :

از آن سال ها تا این سالها...

سالها پیش وقتی همه کارها درست شد و بالاخره قرار شد از ایران خارج شویم خیلی وسیله با خود بر نداشتیم. همه می دانستیم که آن طرف هرچه بخواهیم خواهیم خرید به همین خاطر پدر و مادر از منقول و غیر منقول همه را دلار کردند و مایحتاج اولیه همه زندگی مان شد لباس های تنمان و چند تا چمدان که از ایران تا آن ور دنیا با خود این طرف و آن طرف می کشیدم . همه می دانستیم هرچه در این چمدان ها است چیزی نیست جز هویتی که باید با خود به دوش بکشیم تا هر جا که برویم . بعد ها آنقدر خانه کوچک ما پر و شلوغ بود که شاید بعضی از آن یادگاری روزنامه پیچ را از جعبه خارج هم نکردیم مثل پارچ و لیوان جهیزیه مادر که جهیزیه مادرش هم بود یا خرت و پرت های به ظاهر بی ارزش پدر که مادر چقدر سرزنش اش کرد که این ها آوردی که چه؟...

سالها بعد نیمه شبی بی دلیل از خواب پریدم توی سکوت و تاریکی صدای حق حقی فرو خورده به گوشم خورد. پا ورچین و آرام به دنبال صدا راه افتادم تا با تعجب پدر را یافتم گوشه حال خرت و پرت های قدیمی را مثل دایره مندل دورش چیده بود و آن وسط آلبمی قدیمی را توی بغل گرفته و زار زار گریه می کرد . آلبوم عکس های جبهه اش بود!  خیره شده بود به یک عکس دسته جمعی و می گفت ای خدا همه شان شهید شدند . نزدیکش که شدم اعتنایی نکرد انگار یکی که  توی عکس لبخند می زد را از توی جمعشان نشانم دهد با گریه می گفت این یکی دو تا بچه قد و نیم قد داشت و پره دستش را به دندان گرفت و اشک امانش نمی داد. پدر را تنها گذاشتم . اصلا نفهمید کی رفتم. برگشتم اتاقم و پدر همچنان تنها ماند مثل همه این سالها که انگار هیچ وقت و هیچ جا تنهاییش پر نشد...

این مطلب را کاوه عزیز در ادامه مطلب قبلی من نوشت...

فروردین هزار و سیصدو هشتادو هشت
منوچهر متکی وزیر امور خارجه ایران دارد با همتای عراقی و تاجیک اش معاهده امضا ء  می کند. من روی کاناپه  نشسته ام  و دارم یاداشت امروزم را در ذهنم بالا و پایین می کنم. پلاک ها در دستان یک مشت استخوان که نه معلوم است عراقی است نه معلوم است ایرانی زنگ می زند . انگشتان منوچهر متکی  درون انگشتان  همتای عراقی اش فرو رفته است بدون اینکه نگران این باشند که افسری بیاید و تیر خلاص بزند یا به اسارت ببرد. آقای حیاتی دارد  خبر را با آب و تاب می خواند .هنوز به سال تحویل حدود دو ساعت مانده است. مادر ایرانی چادرش را سر می کند تا سال  را پیش استخوان های پسرش نو کند. 

مادر عراقی اشک هایش را روی   صورت پسرش می ریزد که حالا پشت شیشه  با یک نگاه ، با یک لبخند، با یک فیگور همیشگی نگاهش می کند. بوی  مرگ باتصویر استخوانهای تکه تکه شده می رود روی سمنوی هفت سین افتاده در گوشه آینه می نشیند  و با بادی که نمی آید درون اتاق،آرام می نشیند زیر بینی ام. بوی خون حالم را به هم می زند. متکی و همتای عراقی اش تمام می شوند.حیاتی هم دارد خداحافظی می کند. اینجا روی کاناپه گریه ام در نمی آید. بلند می شوم می روم می ایستم  جلوی پنجره. بازش می کنم.  بغض روی هوای پاک شده تهران می ترکد  و از آپارتمانی که  نمی دانم چند طبقه است به پایین پرت می شود. می خواهد سال تحویل شود. منوچهر متکی با همتای عراقی اش احتمالا می روند برای نهار آماده شوند. آقای حیاتی می رود سر سفره هفت سین کنار فرزندانش. پنجره را می بندم.....

/ 40 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آمِد

سلام .محیط جدید مبارک .همانطور که خواستید آدرس تان را در لینکدونیم به آدرس جدید تغییر دادم.

مسعود

باریکلا

مهدی هومن

عسل جان ممنون كه اين پيام رو دادي همونطور كه خواسته بودي لينك شما رو اصلاح كردم [گل]

اصغر عظيمي مهر

سلام کندوی عسل! به روزم با غزل پيوسته اي با عنوان " قمار " و منتظر نقد ونظر ارزشمند شما !

اصغر عظيمي مهر

به زودی لینک میشین ! ببخشین بابت تاخیر غیر موجه !

پويا

سلام عسلم //كدامين چشم نامحرم عسل را از لبت مي چيد كه تو تن را به كوچ از جبر دادي خانه را انگونه جابجا كردي كه مدت ها بي خبر بودم در سال جديد كندويت پر بار عسلت شيرين و قلمت نيش من و نوش رقيبانم باد[گل][گل][گل][خداحافظ]

مائده محسنی

سلام.. مثل همیشه عالی بودی. متن نقل قولت هم خیلی جالب بود شاید چند بار مرورش کنم..[گل]