کندوی عسل
اینجا هم نوش هست و هم نیش

خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی را مطالعه می کردم تا آنجا که رسیدم به نیمه بهمن

65 و شروع عملیات والفجر 8 ... در خاطرات آقای هاشمی هر روز جنگ در پشت زمینه در جریان است تا آنجا که برای خواننده آنقدر عادی می شود که انگار داستان یک فیلم سینمایی یا ماجرای یک نبرد خیالی است. گزارش حمله ها شکست ها و پیروزی ها و بمباران ها و خسارت های روزانه آنقدر هر روز تکرار می شود که یادت می رود این بازی تراوین نیست این جنگ یک جنگ تمام عیار لعنتی است ! حالا انگار جنگ با همه ابعاد وحشتناکش خودش بخواهد  یک جایی فراموش شود هی از یاد آدم می رود .. اما در بین تصاویر و عکس ها باز چیزهایی می بینی که یادت می اندازد همه آن خاطرات رمان و داستان یا نبردی مجازی و تفریح و بازی نبود جنگ بود یک جنگ لعنتی با همه ابعادش !




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/۱ توسط عسل

 

مردی بلژیکی که پزشکان تشخیص داده بودند او به حال اغما رفته پس از 23 سال مشخص شد که بهوش بوده است.

وضعیت رام هوبرن پس از تصادفی در سال 1983 از سوی پزشکان این گونه تشخیص داده شد که به کما فرو رفته است، تا اینکه پزشکی از دانشگاه لیژ در بلژیک در سال 2006 تشخیص داد که آقای هوبرن هیچگاه در این مدت در کما نبوده است.اصل خبر را اینجا بخوانید

نمی دانم چند هزار سال گذشت. انگار صبح بود که چشمانم بی اختیار باز شد و دیدم یک گله آفتاب از پنجره افتاده تو. بوی صبح هم می آمد و صدای ماشین هایی که یک جایی آن دور دورها داشتند تند و تند رفت و آمد می کردند. حاضرم هم خاطراتم را بدهم و در عوض یک نظر از این پنجره بیرون را تماشا کنم . 

کاش می شد همیشه در خواب بمانم .توی خواب دیدم که در تعطیلایم مثل همان سال تابستان که رفته بودیم کوه و توی دشت گردش می کردیم که بی مقدمه باران اول قطره قطره و بعد سیل آسا باریدن گرفت و تا خود ماشین فقط دویدیم و قرار شد هرکی آخر رسید کباب پز را او جمع و جور کند ... باران که قطع شد از لای ابر یک دسته پر تو تازه آفتاب راهشان را به زمین باز کردند و ستونی از نور از آسمان به زمین افتاد و نمی دانم کی بود که گفت نگاه کنید انگار خدا دارد روی زمین با کسی صحبت می کند...

چشمم که باز شد این گله نور رت دیدم که ماسیده به دیوار. حتی خدا هم نمی داند که من زنده ام. دیگر خودم همشک دارم که زنده ام شاید مردن همین شکلی است همین جور که هیچ کس نداند که هستی . کاش حد اقل جسدم را جایی دفن می کردند یا می سوزاندند و یا هر کاری می کردند که دیگر از این زندان چند هزار ساله خلاص شوم. حتی نمی توانم زاویه دیدم را تغییر دهم نگاهم مانده روی یک پنجره و دیوار رو بروش همین هم از تاریکی بهتر است باز... پرستار مثل هر روز همان سساعت می آید سراغم چشمانم را میبید اخمی میکند و دست می کشد روش انگار چشم مرده ای را ببند و برایش طلب آمرزش کند ... فریاد می زنم من زنده ام ببین دارم نگاه می کنم دارم می شنوم . بوی اترت توی مشامم پیچیده چگونه بگویم که می توانم لمس کنم . حتی نمی توانم نفسم را حبس کنم شاید راحت شوم از این زنده بودن خدایا چه عذابی چه عذابی برای من در نظر گرفتی که جهنم را آرزو می کنم پرستار هم شک ندارد که توی کما هیچ نمی فهمم از دنیای بیرون . سوزن سرمم را چنان می کشد که درد توی سرم می پیچد و خم نمی توانم به ابرو آورم . او می رود باز من تنها توی اتاقم مانده ام مثل همیشه ... ساعت ها باید بگذرد تا خوابم ببرد توی تاریکی چشم خانه ام گوش می سپارم به سکوت و به همان یک گوله نور روی دیوار فکر می کنم از همه دنیا همانقدر برایم کافی است فقط همانقدر....

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/۳ توسط عسل

به تازگی خبری منتشر شده با این عنوان : "کشف ارتش افسانه ای کمبوجیه در صحرا های افریقا" و شرح خبر اینچنین است :"ارتش مفقود شده کمبوجیه دوم، شاه ایران در سال 525 پیش از میلاد، پس از دو قرن سرگردانی سرانجام به دست باستان‌شناسان ایتالیایی در بیابان صحرای افریقای شمالی کشف شد ::: دو باستان‌شناس ایتالیایی با کشف چند سلاح برنزی، یک دستبند نقره‌ای، یک گوشواره و صدها استخوان در نقطه‌ای وسیع و دور افتاده در بیابان صحرا، فرضیه‌ای جدید مبنی بر یافتن ارتش مفقود شده شاه کمبوجیه دوم را مطرح کردند ::: در نوشته‌های هرودوت، مورخ یونان باستان، از مفقود شدن ارتش شاه کمبوجیه دوم چنین آمده است:‌ بادی از سمت جنوب برخاست و با خود ستون‌های عظیمی از گردبادهای بزرگ همراه آورد، گردباهایی شدید و مرگ بار که در لحظه‌ای کوتاه تمام سپاه را در خود بلعید و به یکباره ناپدید کرد ..."

حال بیاید با هم تصور کنیم زمان دست به شعبده می زند و طوفانی دیگر بلند می شود این بار شن ها را از دوش سربازان پارسی می تکاند و سپاهی پنجاه هزار نفره صبح یک روز آفتابی از خواب بر می خیزد. باد غبار زمان را با شن های روان از سر و  روی این مردان آریایی تبار تکانده است آن ها را از پس 2500 سال به زمان حال آورده به زمانی که من و تو در آن زندگی می کنیم... 50000 ایرانی اصیل از خواب برخواسته اند با همان مو های مجعد و ریش پر پشت و قامت بلند بالا با چشمانی به رنگ آبی دریاچه هامون و ردا هایی بلند و خوش رنگ و درفشی با نقش اهورا مزدا . مردانی خوش قامت و خوش طینت با گوشواره های مسی و گردنبند های طلایی و شمشیر های راست و درخشان... سربازان از نسل کورش کبیر ! مردانی که نوروز 2500 سال پیش را  در یکی از پهناور ترین و با شکوه ترین سرزمین های جهان در ایران زمین جشن گرفتند. مردانی جنگجو با فرهنگ و نژاد و اصیل و متمدن. مردانی که همگی استوانه کورش را از برند و به ایرانی بودن خود مفتخر ! 

این ارتش سرو قامتان که از خوابی 2500 ساله برخواسته اند و جهان مبهوت شکوه آنهاست از راهی که رفته بودند بر می گردند و راه خانه در پیش می گیرند ... به ایران زمین تا بیایند و در دشت پاسارگاد آنجا که کورش هنوز آرام گرفته ادای احترام نمایند. 

به درگاه این خانه قدیمی که برسند با خود چه خواهند اندیشید؟ با دیدن بنا های بی قواره سیمانی و این همه سیاهی و تیرگی چه خواهند گفت؟ دماوند کوه را خواهند شناخت ؟به زبانی باستانی با هم نجوا خواهند کرد که اینجاست سرزمین پارسیان؟ سرزمینی در تسخیر مردمی کوتاه قامت و کوتاه همت ؟ شهر هایی گم شده در مه دودی مصموم که هفت ورجا وندان سالهاست از آن ها رخت سفر بستند... آنها از لحظه ای که به ایران رسیدند این سرزمین را تیره در دود دیدند ..نه دود کارخانه و ماشین نه دود آن آتش که اسکندر در تخت جمشید به پا کرد که دود آتش سرو کاشمر هنوز از این سرزمین به آسمان می رود سراغ سرو را از همه می گیرند ؟ کجاست آن که زرتشت "یکی شاخ سرو آورید از بهشت / به دروازه شهر کشمر بکشت.."  نشانی نمی یابند سراغ از کتابخانه های ایران می گیرند.. سراغ از مردمی شاد می گیرند و زنده دل و بلند بالا مردمی بار صورتی روشن سرو قامت نیلی چشم ؟ چه وحشت خواهند کرد از این همه تصویر در مانده و وار رفته و مردمی معلوم الحال که در کوی و برزن خواهند دید ... کجاست ان درخت های مقدس؟ چه شد ان آتش کده های پاک و آن چشمه های روشن و زلال؟ صدای بلبلان و عطر گلهایی که وصوش تا بابل رفته بود حالا کجاست ؟ می ایند و می آیند از راهی باستانی به سوی پرسپولیس تا در آن باشکوه افتخار آمیز نشانی از شهر و دیار یابند ؟ وقتی از زنان زیبا و دختران ماه رویشان از شما بپرسند کجا را نشان خواهید داد ؟ چه کسی جرات دارد بگوید چند هزار کاروان از این دختران زرتشت و زنان اصیل ایرانی با کاروان های متعفن و نفرت انگیز، اسیر اعراب وحشی راهی بازار های برده اعراب کثیف شدند ؟ چه کسی برایشان توضیح خواهد داد چگونه فرش بهارستان تکه تکه شد و در خانه هایشان به لگد حیوانی اعراب تازه مسلمان شکست و زیبا ترین امیدهایشان بر باد رفت ؟ اگر سراغ کردار گفتار نیک را گرفتند چه پیدا خواهند کرد ؟ از غارت پرچم کاوه چه کسی تعیرف می کند؟

لشکر درمانده و مبهوت می آید و می آید تا ویرانه های تخت جمشید نه دیهم آنجاست نه تخت و نه گنج نه ایرانی مانده نه ایرانیی نه شکوهی نه افتخاری نه دینی و نه دیهمی ... نوروزی نیست ویرانه است خاک است و خاکستر و نشانی جان سوز که باور کنند این همان سرزمین طلایی است که کورش بنا نهاد ... سیون را آب گرفته و رویاهشان هم غرق شده ... آنچنان اندوهگین و زار خواهند شد که چهرهاشان گردی 2500 ساله به خود خواهد گرفت و از غصه این قصه زنده نخواهند ماند آنقدر دور آرامگاه کورش خواهند نشست تا آفتاب پاسرگاد که هزاران هزار سال شاهد این سرزمین است یک بار دیگر غروب کند که تنها همین افتاب آشنای دیرینه شان برایشان مانده صبح سختی است جسد بیجان 50000 سرباز هخامنشی را چه کسی و با چه آئیینی و با چه رویی در دشت پاسارگاد به خاک خواهد سپرد؟؟...

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۸/٢٠ توسط عسل
   نکته


برای پسر ها: اگر دختری از شما پرسید که در او چه عیبی می بینید، در جواب بگویید هیچ عیبی ! اگر اصرار کرد باز هم بگویید هیچ عیبی ! و اگر دیدید واقعا اصرار دارد و کوتاه نمی آید که عیبش را بگویید... در جواب فقط بگویید هیچ عیبی !

برای دختر ها: اگر پسری از شما پرسید که در او چه عیبی می بینید، مهم نیست چه جوابی بدهید به هر حال او از این سوال منظور دیگری داشت... .

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۸/۱۸ توسط عسل
   پرواز


کم پیش می آمد پرواز کند یا با اتوبوس می رفت یا با قطار ... نوبت آخری مشکل فنی جدی بود ازش خواسته شده بود 24 ساعته خودش را برساند جنوب. شرکت برایش بلیت هواپیما گرفت، اگر با خودش بود اتبوس را ترجیح میداد... توی ماشین راحت می خوابید و سفر سختش نبود ... 

کارها آنقدر عجله ای و در هم شد و از انجا که بلیت هم دیر به دستش رسید با وجودی که روی تاخیر پرواز هم حساب کرده بود، یاز دیر رسید به فرودگاه و هرچند هواپیما نپریده بود اما در هایش بسته شده بود و از پرواز جا ماند ...

رفت ترمینال و سوار اتبوس شد و راه افتاد ... چند ساعت بعد وقتی راننده بین راه برای شام و نماز ایستاده بود اتفاقی از تلوزیون رستوران دید که هواپیمایی که می خواست سوارش شود سقوط کرده ! از این اتفاق شکه شده بود و معجزه ای که برایش پیش آمده بود برایش باور پذبر نبود ... با چه شانسی جان سالم به در برده بود ...

خبر واضح و روشن بود ... تمامی سرنشینان جان باختند .... 

گوینده خبر اسامی جان باختگانی که اجسادشان پیدا شده بود را اعلام می کرد ... 

وقتی اسم خودش را هم شنید از تعجب نفسش بند امد ... او که جا مانده بود ... ! چه اشتباه ناجوری ... حالا به خانواده اش چه می گذشت ... لابد فکر می کردند مرده !

سعی کرد با خانه تماس بگیرد یا با یکی از بستگان ... اما یا نبودند یا مثل همیشه خط راه نمی داد...

اتبوس را جا گذاشت و سفر را کنسل کرد و با اولین ماشینی که یافت برگشت....

نیمه شب بود که به خانه رسید ... فکر کرد شاید همه خواب باشند کلید انداخت و وارد شد ... وضع خانه در هم بود کسی نخوابیده بود ... در خانه ای که عزیزی تازه از دست رفت چه کسی می تواند بخوابد ...

گریه بود و آه و یک شب غمگین و طولانی به نظر می رسید ... 

صدا زد من آمدم ! هر کس گرم کاری بود یکی پشت تلفن گریه می کرد یکی دیگر سیاه پوش گوشه ای نشسته بود ... 

اول فکر کرد حواسشان نیست ... بلند ترحضورش را اعلام کرد ... ! هیچ کس نفهمید آمده ! پیش هرکس می رفت نه می دیدتش نه صدایش را می شنید ... 

از دستش کاری بر نمی آمد هرچه داد و بیداد کرد... تکانشان داد... در پنجره را به هم زد هیچ کس حضورش را احساس نکرد که نکرد ....

نه آن شب که دیگر هیچ شب و روزی کسی نفهمید که او برگشته ...

حالا ماه هاست دور ور خانه شان و محل کارش پرسه می زند تا شاید کسی بفهمد نمرده و زندست ولی بی فایده است ... 

جلوی در خانه نشسه ... حالا که فکر می کند خیلی هم مطمئن نیست که به پرواز نرسیده ... شاید لحظات آخر در هواپیما را برای مسافر جا مانده باز کردند و او هم پرواز کرد .... یادش آمد روی صندلی هواپیما نشسته ... شاید کمربندش را هم بسته بود .. تکان های شدیدی هم به یادش نمی آمد ... لحظه آخر ... داشت فکر می کرد اگر از پرواز جا مانده بود حتما می رفت ترمینال و با اتبوس راهی می شد و الان یک جایی بین را اتبوس نگه داشته بود برای ام ... زنی جیغ دلخراشی می کشید و یکی بلند بلند صلوات می فرستاد و از بیرون هواپیما موتور سمت راست صوت ممتد و کشنده ای می کشید و چنان تکان می خورد و می لرزید که چشمانش دو دو می زد ... 

چشمانش را بست و باز کرد ... نمی دانست چه اتفاقی افتاده مطمئن نبود .. به هیچ چیز .... جا مانده بود ! هرگز به این پرواز شوم نرسیده بود ...!

اگر مطمئن بود ... آری اگر مطمئن بود جا نمانده از بلا تکلیفی در می آمد ... مادر دارد می آید ... دوید پیشش شاید این بار ببیندش ...




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۸/۳ توسط عسل

دهانش مزه خاک گرفته بود مزه خاک مرده ! تف کرد روی زمین پشت دست را چنان کشید روی لبش که سرخی کم رنگ رژ لب مالیده شد تا گوشه صورتش آن جور که خودش را که توی آینه دید ترسید ! ... چطور جرات کرد ؟ چطور به خودش اجازه داد ؟ پسر بی فرهنگ عقب افتاده ... قلبش به در و دیوار سینه اش می کوبید و نفسش هرچه آرام تر می رفت کمتر جا می آمد. نه دویده بود نه کسی خواست خفه اش کند فقط هم کلاسی اش بوسیده بودتش آن هم وقتی داشتند برای حال یک مسئله ریاضی تلاش می کردند. داشت توی کیف دنبال خودکارش می گشت آنوقت... باید می زد زیر گوشش اصلا باید مشتش را می کوید توی شکمش بیفتد روی زمین دست و پا بزند ... عرق سردی پیشانیش را خیس کرده بود حالا جلوی آینه دستشویی سر و وضعش را مرتب می کرد و داشت فکر می کرد برود کجا شکایت کند ... حراست ؟ نامه به مسؤولان دانشگاه ؟ برود خانه و موضوع را با والدینش مطرح کند؟ ... لعنتی ! گفت دوستت دارم ...؟ پر رو !!! دیگر چه ها گفت ؟ لمسش هم کرد ؟ نه ! اجازه نداد بلند شد و  بیرون آمد تا همینجا نه دوید نه فحش داد نه زد توی صورتش نه با پشت دست کوبید توی دهنش...فقط گفت ببخشید و بلند شد آمد اینجا ... آرایشش را مرتب کرد و نفس عمیقی کشید و سعی کرد دنبال حسی باشد تا به او بگوید چکار باید بکند .. ترس برش داشته بود هیچ در خود نیافت جز علاقه ای جنون آمیز به شنیدن دوباره دوستت دارم... بی اختیار دوباره برگشت و بدون آنکه به روی خودشان بیاورند به حل ادامه مسئله پرداختند... رفتارش مهربان تر شده بود... دستش که به دست هم کلاسیش خورد پس نکشید او هم دستش را گذاشت روی دستش و صلح جویانه و به نرمی نوازشش کرد... قلبش باز می کوبید ... لبخندی زد... هیچ نگفت... کم کم مسئله فراموش شد و حرف آمد پشت حرف ... از هر دری خاطره یادشان آمد و مطلب با مزه ای که لبخندی بزنند به لبخند هم ... دلش آرام توی قفس سینه حالا پر پر می زد و احساس سرخوشی و سبکی داشت ... نفهمید کی آن ساعت گذشت... با کلی لبخند و مراقب خودت باش عاقبت به خداحافظی از هم راضی شدند..

فردای آن روز سر اولین کلاس صبح وقتی استاد گرم صحبت بود حراست در را باز کرد و با پوزش از استاد خواست آقای ... تشریف بیاورند بیرون ... استاد گفت اگر مسئله ای نیست اجازه دهید آخر کلاس بیایند .. مامور حراست با تحکم گفت از ایشان به خاطر ایجاد مزاحمت و پاره ای مسائل اخلاقی و... شکایت رسمی شده ... باید رسیدگی شود.... همین حالا لازم است بیایند برویم...




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٧/۱٦ توسط عسل

مادر سارا کوچولو گفت : امروز خیلی اذیت می کرد بهش گفتم برو راه‍یمایی روز قدس رو برام نقاشی کن... اونم اینو برام کشید.

نقاشی روز قدس




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٧/۳ توسط عسل

دوستی دارم که در دانشگاهی عالی کامپیوتر خوانده و برنامه نویس قابلی است . از همان بچگی ریاضیاتش عالی بود! بعد معلوم شد که منطقش هم دست کمی از آن ندارد و قدرتش در برنامه نویسی زبان های مختلف کامپیوتری هم این ادعا را ثبات کرد که این بشر با یک کامپیوتر قادر است هر کاری بکند.

گاهی برای شرکتی سفارشی کار می کرد گاهی برای دل خودش ، یک وقت برنامه موبایل می نوشیت یک روز برای پیش بینی بازار سهام دست به تجربیات جالب می زد. 

مدتی ازش بی خبر بودم تا چند ماه پیش دیدمش به حالی نزار که بعد معلوم شد که این حال از آثار پروژه جدیدش حادث شده . 

آن روز ها روی اسم اعظم کاری می کرد ! "در کتاب ها آمده اسم اعظم به اعتقاد بعضی، یکی از نام‌های خداست که با بر زبان آوردن آن هر خواستهٔ گوینده برآورده می‌شود. این اسم را کسی نمی‌داند، ولی در طول تاریخ کسانی مدعی دانستن آن شده‌اند و روش‌هایی برای کشف آن پیشنهاد شده‌است." در طول تاریخ خیلی ها دنبال این اسم گشتند. شیخ بهائی مدعی بود که در هفتاد و یک سالگی اسم اعظم را کشف کرده‌است.

حال این دوست برنامه نویس ما به قول خودش داشت برنامه ای می نوشت که قادر باشد با الگریتم های خاصی اسم اعظم را بیابد و اگر این اسم پیدا میشد چه شدن ها که با آن نمی شد!

شب و روزش را گذاشته بود پشت کامپیوتر و در کنارش هم هرچه می یافت می خواند و تحقیق می کرد که راز اسم اعظم چیست . عده ای می گفتند "برخی خواندن کلمات قرآن از سر و ته را برای کشف اسم اعظم پیشنهاد می‌کنند، یعنی خواندن اولین کلمه، بعد آخرین کلمه، بعد کلمهٔ دوم و بعد کلمهٔ ماقبل آخر، تا این که یک کلمه باقی بماند و آن اسم اعظم است."  جای دیگر خوانده بود "سیّد اَجَل سیّد علیخان شیرازى رِضْوانُ اللَّهِ عَلَیْهِ در کتاب کلم طیّب نقل فرموده که اسم اعظم خدایتعالى آنست که افتتاح او اللَّه و اختتام او هُوَ است و حروفش نقطه ندارد وَلا یَتَغَیَّرُ قَرائَتُهُ اُعْرِبَ اَمْ لَمْ یُعْرَبْ واین در قرآن مجید در پنج آیه مبارکه از پنج سوره است بقره و آل عمران و نساء و طه و تغابن شیخ مغربى گفته هر که این پنج آیه مبارکه را وِرد خود قرار دهد و هر روز یازده مرتبه بخواند هر آینه آسان شود براى او هر مهمّى از کُلّى و جُزئى بزودى انشاءاللَّه‏ تعالى". 

می دانست اسم اعظم باید یک جوری کار کند ! بخوانیش یک نشدی را شد می کند، مثل ورد و جادو هر چیزی را ممکن کند خلاصه این دوستم می خواست یک منطقی را غیر منطقی یا غیر منطقی را منطقی کند برایش و هر بار که برنامه اش را اجرا می کرد و کامپیوترش پس از ساعت ها پردازش یک سری اسم را که ممکن بود اسم اعظم باشند بیرون می داد  آن ها را بلند بلند می خواند تاسی به هوا می انداخت و از تاس می خواست که روی شش بنشیند و مبنا این بود که هر تاسی چند بار با یک اسم شش آورد آن اسم اسمی دیگر است.

نه فقط از راه های کتاب ها و شنیده ها که خود هم با ذهنی خلاق چند ماه هر راهی را امتحان کرد . مثلا تمامی جایگشت حروف را که ممکن بود برای کلمات با تعداد حروف مختلف تشکیل داد! برنامه اش کلمه را پردازش کرده می خواند و تاسی مجازی را فعال می کرد و نتایج را ثبت می کرد و کلماتی که شش می آوردند را جدا می کرد و در دور دوم از بین شش آمده ها این روند را تکار می کرد و باز از نو... با سیستم های امروزی این کار ماه ها به طول می انجامد زیرا که جایگشت حروف هزاران هزار کلمه را به وجود می آورد و دوستم مطمئن بود یکیش همان اسم است که اولیای الهی به وسیله آن دست به تصرفات غیر طبیعی و خوارق عادت می‌زنند و به حاجات می‌رسند. اگر من و شما بودیم پیش از این ها در مانده می شدیم اما او خسته نشد که نشد و شک نداشت اگر اسمی جادویی باشد باید از این جعبه جادو در آید !

مدتی بود که پرژه ای قبول نمی کرد و کاری جدی هم نمی گرفت . شک نداشت تا آن راز سر بمهر را کشف کند هر چه از دست داده چند چندان به دست خواهد آورد پس خیلی پی کار ها را نمی گرفت سرش توی کار خودش بود و در نتیجه درآمد مکفی اش هم کم کم به درآمد ناچیز و این اواخر به مصرف از پس انداز روز مبدا رسیده بود . 

مدتی گذشت دیگر خبری ازش نگرفتم تا دیروز که اتفاقی نگاهمکان به هم تلاقی کرد ! بعد از سلام و تعجب و کوه به کوه نمی رسد ... بی مقدمه از اسم اعظم پرسیدم که آخر چه شد؟ یافتی ؟ آبی زیر پوستش رفته بود رنگی توی گونه هایش دویده بود چشمان خسته سابقش درخششی داشت و صدایش نه از ته چاه که قوی شده بود و لبان نالانش به لبخندی شکفته بود و فشار دستش در دستم به آدم ها قوی و خوش بنیه می مانست و دیگر شباهتی به قبل نداشت . پیدا بود که به قول معروف ایامش به کام و است اوضاع بر وفق مراد . بدون شک اگر کسی اسم اعظم را یافته بود جز این شکلی نبود که این دوستم شده بود پس از کجا معلوم که نیافته بود آنچه را که شیخ بهایی در هفتاد و یک سالگی بدون کامپیوتر و برنامه نویسی یافته بود شاید اگر شیخ هم اینترنت و لپ تاپ داشت و مختصری کد نویسی می داست سال ها زود تر به اسم اعظم پی برده بود...

در هر منبعی که از این اسم گفته شده آمده است این نام را آنان می فهمند که هرگز به کسی نخواهند گفت ! ولی مشتاق بودم بدانم عاقبت چه یافته ؟ پرسیدم یافتی ؟ گفت : بله آخرش پیداش کردم . مشتاقانه پرسیدم با کدام برنامه در کدام محیط با چه زبانی آخرش نوشتیش . لبخند زد که با هیچ کدامشان ! گفتم با کامپیوتر نیافتی ؟ گفت چرا ! یک روز خسته پریشان چهار پنج هزار تا از اسم های خروجی برنامه هایم را پرینت گرفتم و همه را برداشتم و رفتم توی پارک روی یک نیمکت نشستم تا طبق معمول تستشان کنم که کدام اسم برایم شش تا شش می آورد پشت هم ! کفگیرم ته دیگ خورده بود هر روز که این اسم پیدا نمی شد بیشتر توی بدهی فرو می رفتم ! دنیای خواب بیداریم شده بود گشتن و ترکیب حروف و یافتن و ساختن کلمات جدید و آزمایششان اما هر بار تاس من به تصادف روی یک عدد می نشت حتی تا پنچ شش پشت هم پیش رفتم ولی این هم باز شانسی بود و نه از خواص اسمی که زیر لب زمزمه می کردم . تا آن روز که مردی دوره گرد مرا به حال تاس پرانی دید و کنجکاو شد! وقتی فهمید شش تا شش می خواهم تاسی از جیبش در آورد و گفت شش هزار تومان می گیرم برایت شش بار تاس می اندازم که پشت هم روی شش بنشیند . هر چه در جیب داشتم دادم تا ببینم چه می کند و او با گرفتن هر هزاری یک بار تاس می انداخت و تاسش بی لغزشی روی شش می نشست ! باور نکردنی بود . طوری تاس را به هوا و می انداخت که چرخ بزند بنشیند روی همان عدد که خودش میزان کرده . گفتم برادر من تا پای جان مدت هاست دارم برای رسیدن به این نتیجه تلاش می کنم تو چه کردی؟ چه خواندی ؟ من چه کنم که هر چه بخواهم این تاس روی شش بنشیند ؟ گفت شش بار که سهل است تا فردا هم تو پول بدهی با هر هزاری من برایت یک شش می آورم ! 

به اینجا که رسید عرق سردی تنم را لرزاند انگار که من هم در سیر و سلوکی فهمیده باشم اسم اعظم چیست و به راز سر به مهر دوران بی مقدمه پی برده باشم مات و مبهوت ماندم و دوستم که فهمیده بود گفت آری دوست عزیز من تا تمامی کلمات هفت حرفی را هم کنکاش و جستجو کرده بودم بی خبر از آن که اسم اعظم سه حرف بیشتر نداشت ! همان سه حرف که بار ها هم به زبان آورده بودم . اسم اعظم سه حرف دارد: پ و ل !

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٦/۱٦ توسط عسل

این حرف را به آرامی می گویم و انتظار دارم بین خودمان بماند...

گاهی دوست دارم پلیس دستگیرم کند و یک بازجوی سمج وادارم کند تا درباره زندگی خصوصی ام ساعت ها برایش صحبت کنم و از هرچه برایم اتفاق افتاده یا فکر می کنم برایش شرح و توضیح دهم ...

آنوقت بعد از آن حتما احساس فوق العاده ای خواهم داشت شاید شبیه سبکی...

 

بین خودمان بماند...




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٥/٢٠ توسط عسل

صبح که از خواب بیدار شد احساس کرد یک چیزی عوض شده یک حس شهودی به او می گفت که دیگر زنده نیست !

ناگهان متوجه شد مرده ! هرچه فکر کرد ممکن است چه بلایی سرش آمده باشد که منجر به مرگش شده چیزی به ذهنش نرسید . فکر کرد شاید دیشب کسی او  را به قتل رسانده یا موقع برگش از سر کار تصادف کرده باشد ؟ اما هیچ جای بدنش صدمه ندیده بود! سابقه بیماری خاصی هم در خود سراغ نداشت .  

هیچ وقت خود را در موقعیت خطرناکی قرار نمی داد و همیشه محتاط بود البته جز یک مورد ...  یاد بخاری دیواری افتاد و اینکه یک بار آن را بدون اتصال لوله دودکشش راه انداخته بود .شب سردی بود و بخاری را تازه خریده بود اما لوله ای که تهیه کرده بود یک وجب کوتاه تر از آن بود که دریچه هواکش روی دیوار برسد... بعد یادش آمد الان تابستان است و بخاری ها را حد اکثر از اواسط فروردین جمع کرده اند.

بی درنگ با این حقیقت مواجه شد که تا الان چهار ماه است که مرده !

دیگر هرجه فکر کرد چیزی یادش نیامد ...




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱۳ توسط عسل

مشاهده یادداشت خصوصی




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۳/٢٩ توسط عسل

بچه که بودیم وسط بازی درست وقتی بازی حسابی جذاب و شیرین می شد و داشت به همه خوش می گذشت همیشه یکی بود که وقتی می دید یه دور را باخته شروع می کرد به جر زدن و تقلب !

دیگه بازی جذاب نبود تبدیل می شد به بگو مگو . حتی منطق ساده و ابتدایی کودکانه هم تقلب را نمی توانست تحمل کند ...

پس یا متقلب به راه می آمد و حقیقت را قبول می کرد و به عدالت تن می داد و بازی ادامه پیدا می کرد و یا اینکه دیگر بازی تبدیل می شد به دعوا و حسابی به هم می خورد و بازی بی بازی ...

حالا وقتی که بازی بهم خورد دیگر فرقی نداشت حق با کی بود همه پکر و متضرر می شدند و متقلب تا مدت ها با وجود حال و هوای کودکی هم منفور می ماند و کسی باهاش بازی نمی کرد !

هنوز همه چیز کودکانست تا  وقتی که به سمت مردم شلیک می کنند ... وقتی دست کسی به خون آلوده شد تازه شروع میشود ! خون خون می طلبد و خون پشت خون

پدر کشتی و تخم کین کاشتی ...

این دیگه بازی نیست...

قهر قهر تا روز قیامت !




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۳/٢٥ توسط عسل
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   دوستان